تبلیغات
♥♥♥خلــوت دل♥♥♥ - مطالب اسفند 1388
 
♥♥♥خلــوت دل♥♥♥
با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد
درباره وبلاگ


بنام هستی بخش توانا

همیشه سعی کن لبخند بر لبانت,عشق در قلبت, لطف در نگاهت, محبت در چهره ات, بخشش در رفتارت وحق در زبانت جاری باشد و بس.

با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد.

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ، ظرف امروز پر از بودن توست ، زندگی را دریاب...

خودت باش و خودت را آنگونه كه هستی دوست بدار حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی این بها را بپرداز و خودت باش.

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق.
و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر،
كه خدا كسی را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگی‌تر است.


گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.

بزرگترین غمها همیشه پشت خنده های دروغین گم می شود، زیباترین احساسها همواره با توقعات بیجا اشتباه می شود. در زمانه ای كه بر لبها مهر سكوت خورده ، شادیها حتی واقعی ترینشان بوی غم می دهند، هستند كسانی كه با حرفهایشان احساسهای فراموش شده را بیدار می كنند، كسانی كه به معصومیت بره اعتقاد دارند، به عشقی كه مثل باد در دل گندم می پیچد و آن را می لرزاند اعتقاد دارند.

shahrashoob_aria@yahoo.com

مدیر وبلاگ : آریایی
موضوعات
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داغ کن - کلوب دات کام
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools

جمعه 28 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

این سماور جوش است
پس چرا می‌گفتی
دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دَم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چایِ تو دم بکشد
شعله‌اش را کم کن

دست‌هایت
سینی نقره‌ی نور
اشک‌هایم

استكان‌های بلور
کاش استکان‌هایم را
توی سینی خودت می‌چیدی
کاشکی اشک مرا می‌دیدی
خنده‌هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز
توی فنجانِ دلم
چایی داغ بریز


«عرفان نظر آهاری»






نوع مطلب : عرفان نظر آهاری-شباهنگ، 
برچسب ها :

سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

از غم خبری نبود اگر عشق نبود 
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود 
این 
دایره ی کبود ، اگر عشق نبود 
از آینه ها 
غبار خاموشی را 
عکس چه کسی زدود اگر 
عشق نبود ؟
در سینه ی هر 
سنگدلی در تپش است 
از این همه 
دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی 
عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود 
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف 
دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

زنده یاد: قیصر امین پور





نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها :

سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

قفسم را مشکن 

تو مکن آزادم

 گر رهایم سازی

 به خدا خواهم مرد

 من به زنجیر تو عادت دارم

 بار ها در پی این فکرکه در قلب توأم

با تو احساس سعادت کردم  

به خدا خوش بختم





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

Bu aralar içimde bir yangın var

در این روزها آتش جانکاهی درونم  جاریست

Hem yorgunum birazda suskun

هم خسته هستم و کمی هم ساکت

Sabah olmaz gönülde yar sancım var

درقلب نا امیدم غم یارم بنشسته

Hem dargınım birazda kırgın

هم دلتنگم و کمی هم دل  شکسته

Neler oldu ruhun duymaz

چه حوادثی پیش آمد، روحت نمی شنود

Gözün görse gönlün bilmez

اگر چشمانت نیز ببینند، قلبت درک نخواهد کرد

Her ayrılık bir başlangıç

هر جدایی، یک آغاز

Bu gidişle sonum olmaz

اما با رفتن تو ، سرانجامم معلوم نیست

Yar

ای یار

Ama dön desem

اما اگر بگویم برگرد

Seviyorum seni gel desem

اگر بگویم دوستت دارم، بیا

Seni nasıl özledim bir bilsen

کاش دلتنگیم را بدانی

Zaman olur gözümde yaşlar çağlar

گاه اشک از چشمانم چون آبشار جاری است

Kah akarlar kah dururlar

گاه جاریست و گاه متوقف

Bir an olur dilim de sözler ağlar

لحظه هایی هستند که کلمات از زبانم می گریند

Ben aşk derim hüzün olurlar

در کلامم " عشق " می گویم ، اما آنها " غم " جاری می شوند





نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، 
برچسب ها :

سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

 

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند


(ابن یمین)





نوع مطلب :
برچسب ها :

سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

حجم سرد درد تنهایی دل را

آتش گرم نگاهت بشکست

بر در و دیوار وجود سردم

لحظه ای نور محبت بنشست

در عبور پریشان نسیمی افسوس

مرغ دل رخت جدایی بربست

دل من باز به فریاد آمد

دل من باز شکست ...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی


Yar bedenim yanıyor acıyla

یار من، تنم از تلخی ( مرارت ) می سوزد

Yar yüregim kanıyor sevdanla

یار من ، قلبم از عشق خونین است

Yar arkana bakma giderken

زمان رفتن پشت سرت را نگاه نکن

Gücüm yok ayakta durmaya

توانی برای سرپا ایستادن برایم نمانده

Kanayan bir yara

زخمی خونین

verdin sen bana

برایم بخشیدی

Duymadın sesimi nede sevgimi

نه صدای مرا شنیدی و نه عشقم را

Ölümse bu aşkın yoluna olurum

اگر مرگ گویی، در راه این عشق خواهم مرد

Bir avuç toprak olur derman

مشتی خاک درمان این درد خواهد بود

Gülüm gülüm iki gözüm, inan sensiz ben olurum

گل من ، گل من ، دو چشم من، باور کن بی تو من خواهم مرد





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

ت " مثل تولد ...

 حرف اول زندگی است

و هم حرف آخـــر آن

مثل موت ...، مثل ممات ....

و در این میان

همه حرف " ت "

مثل تنهایی ....

مثل تردید ....

مثل تقدیر ....

ته خط، واژه پایانی نیست

ماه، زمین ، مهر ، فلک منتظر است

و زمان، در تبریک تنهایی

و در این ترس، در این اندیشه

که زمان در کدامــــین لــحظه

تن به حبس نفسش خواهد داد!

و تـــه قــلبم را

به پر شب پره می پیوندد

مــن افــق را رفــتم

لیک در این راهترین بی راهی

سر از کلبه خاطره در آوردم

من از نفرین این خاطره ها پژمردم

و تو نفرین شده تر از قلبم

نقطه آغاز کـدامین فــــردا

سر این قصه، سر این راه دراز افتادی

و اما قــــلـــبم !

که دلش را به آرامش یک تنهایی

به تماشای بغض سکوتش می بــازد

سر دورترین فاصله ها منتظر است





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :



( تقدیم به همان که هنوز امید در دلش آفتابیست )


هوا هوای بهار است و باده باده ناب

به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

 فریدون مشیری





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها :

سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی


( به میمنت رسیدن بهار زیبا )

 

میخوانمت از پشت حصارهای سرد و یخی

در انتهایی ترین فصل آفرینش

تا كی در سكوت می مانی ای رویای مهربانتر از باران ؟

من در میهمانی سبز واژه ها

تو را شنیدم و زیر باران صدایت كردم

و تو با نگاهی ژرف

با لهجه شیرین نسترن ها

نجوای دلم را پاسخ گفتی

ای نوبهار من ...

بر پیكره یخ زده من بتاب

و روح مرده ام را عطر آگین كن

شكوفه هایت بوی سرسبزی باغ میدهند

و بلبلانت آوای سرمستی سر داده اند

باران را صدا كن تا بر طراوتت شكوهی دیگر بیفزاید

ای زیباترین فصل خدا ....

سرودن آغاز كن و مرا تا انبوه ابرهای بهاری

به همراه مرغان مهاجر به پرواز در آور

غنچه های نو شكفته ات رنگ زندگی دارند

و چشمه های جوشانت عطر دل انگیز حیات

ولی  ...

ولی هنوز شاپرك ها بغض خسته شان را میخورند

و یاس ها، پای كبودی چشمشان را پنهان میكنند

و هنوز فصل زمین كامل نشده

و هنوز منتظر است و در انتظار فصل دیگری است

مرا تا ظهور بهاری اش همراه باش

و برای لحظه لحظه بودنش دعا كن ...

كه بدون او بهاری نشاید!





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

سهم  من  چه بود؟

نغمه  لالایی ام  را  بشنو  ز  درد... 

دیگر  نخواهم  گریست 

  برق  شادی  از  نگاه درد مند  من  مخواه 

 جنگ  درونم  با زبانم  شکوه می کند  زخم  درونم  بی  اختیار  ناله میکند

به  دشت  سینه  پر مهر تو  هجوم  آوردم   مرا  تنها  مگذار  دگر  نای  گریستن  ندارم...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی


 نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار

ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار    

با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن

که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار   

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر

کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار     

زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم

چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

چمن از لالهٔ نو رسته بود، چون رخ دوست

گلبن از غنچهٔ سیراب بود ،‌چون لب یار 

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز

بوسه ده‌ ای گل نورسته، که عید است و بهار

گل و بلبل ، همه در بوس و کنارند ز عشق

گل من ، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار

گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل

نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار

خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید

جای عیدی، تو به من بوسه ده‌ ای لاله عذار


به امید بهاری زیبا و شاد

در کنار دوستان واقعی


سرسبزترین بهار تقدیم تو باد

آواز خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ایست روئیدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



پیشاپیش نوروز مبارک






نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی


من سخن گفتم به صدای بلند

حتی فریاد زدم ...

با چشمانی بازو لبانی خسته و ناتوان از گشوده شدن

اما تو در بلندای صدای زمان

صدای چشمهایم و سخن دلم را نشنیدی  ...

حتی شعله های سرکش چشمانم را نیز ندیدی

که می خواستند  تمام بدیهای اطرافت را بسوزانند 

تا شاید اینگونه

کودک سرکش وجودت آرام گیرد.

ولی من در زمستان چشمهایت یخ زدم ...

راستی از چه زمانی یخبندان دلت آغاز شد...!!!

 شاید تو نیز در نگاه چشمهای زیبا رویی یخ زدی.

یادمان باشد از این پس برای تماشای پروانه ها

آنها را در شیشه ها زندانی نکنیم

یا به بازی بالهایشان را نگیریم ....

آخر می دانی آنها فریاد زدن بلد نیستند.

ای دوست آیا تا به حال شنیده ای که گلها خیانت کنند؟

پروانه ها چطور؟

چقدر زیبا و آرام و صبورند.

ای دل  ...

تو هم آرام باش

از نامردی روزگار نرنج

آه نکش  ...

مبادا گزندی به نامردمان برسانی

در دنیای رنگها

یکرنگی جرمی سنگین است

و این تنها جرم توست ...

راستی و سپیدی خریداری ندارد

عشق وناز واژه هایی رویایی هستند

که فقط در کتابهای کهن زنده اند...

اکنون بین دوست داشتن و نداشتن فاصله کمی است

 خیلی کم ...

فقط به اندازه یک شماره حساب بانکی

و یا هوس...

دلم  ....

  مگر نمی دانی برای دوست داشتن به زمان نیاز است

اما امروز کسی وقت ندارد

پس تو نیز بی تابی نکن

طاقت داشته باش

اشکها هنوز محرم رازند...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی


و    

 

 

 

 

  سکوتم تمامی سخن است ...!

 

 

 

 

کجاست آن گوشی که بخواهد  

 

سکوتم را تعبیر کند ...!!!





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

عادت کردم به دیدنت

عادت کردم به بودنت

عادت کردم به شنیدنت

عادت کردم به حضورت

عادت کردم به نوشتنت

عادت کردم به .........

و من حالا با این همه عــادت های با تو بودن ...

 بی تـــو چه کنم ...؟؟؟؟

آره می دونم  فقط ...... تحمل





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

از خواب بیدار شده
یا نشده
آنچه می یابی
تیرگی قلبهایی است
که سایه افکنده اند
بر افق باورهایت ...
نمایش مضحک قلبهایی بزرگ
و دستانی بزرگ تر
با سایه هایی حجیم
که روزگاری
به گرمی می فشردیشان ...


از خواب بیدار شده
یا نشده
دیگر لنز نگاهت
سوژه ای شفاف
حتی برای شکار لحظه ای از انسانیت
نمی یابد...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

خسته ام از دروغ 

خزان زده ام از رفاقت 

زخم خورده ام از عشق

در این کویر بی کسی نیست همراهی که بگوید آشنا ؛ چه غریب افتادی! 


نیست فرشته نجاتی که خزان عشق را بهاری دوباره بخشد


در این حصار تنگ حسرت چه پنهان می کنم از خورشید حقیقت؟ 


باختم هر آنچه ساختم در رفاقت 


باختم آنچه را به تو بخشیدم ؛ رفیق نیمه راه!


و من این ترانه های عاشقانه ام را در گوشه ای از هوای خدا ثبت می کنم


و در گوش دل نجوا می کنم:


دل من دیگه خطا نکن


با غریبه ها وفا نکن ...




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

در چشمانت چه  بود که مرا به سوی  تو   کشاند؟

در گرمی دست هایت چه بود  که دستهایم آنهار ا  باز  می طلبند؟

در آیینه چشمهایم بنگر چه می بینی؟

آیا می بینی که تو را می بیند؟

صدای طپش قلبم را می شنوی که فریاد می زند دوستت دارم

دستانم  را  زنجیر  بستم  تا  قفل  آن را  تو  باز  کنی... 

 می خواهم  بدانی  فقط  برای  تو می نویسم  چون  دوستت دارم  بمان  با من...






نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

پنجشنبه 20 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی


دوست من..

رفتن تو رفتن نیست..

فاصله را باید کشت

از دم تیغ باید گذراند

لحظه های جدایی را

تو گمان مبرکه یادت رود

از دل و جان من

اندکی خاطره ای هست هنوز

میان ذهن بیدار من

راه خانه ی تو

تکیه گاهیست برای

این دل بیمار من

بدان اغوش گرم تو

جاییست برای گریستن

این چشم بیزار من

دوست من...

بگذار این دل خسته

اندکی ارام گیرد

میان سینه ی دلیار تو..

خستگی هایت را بگذار

بر دوش این خسته....

نباید جان گیرد میان من و تو

این جداییها...

به اتش باید کشید

حرفهای بی ریشه را

خاطره ها را مبر از یاد

جان من به فدای خاطره ها باد...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

پنجشنبه 20 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی


بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند

گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکندباید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکندگر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه

تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

پنجشنبه 20 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

عشق بر شانه هم چیدن ...

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد


سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد


عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد


آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد


آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 18 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی


خدایا حواست هست ؟
کجایی ؟
نمی بینمت  …
خدایا حواست هست ؟
نه    !!!
نگو که گذر تو هم اشتباهی به این دیار افتاده …
شهر من همه درد است
روزگاری زبان سرخ ، سر سبز می داد بر باد
لیک امروزم را چه شده که هر دو بر باد است

خدایا
خودت گفتی که همیشه نزدیکترینی
بگو
بگو پس این حسِ ندیدنت کفاره کدامین گناه من است

.
.
.
خدایا …
خدایا حواست هست …
حواست هست که سهم من از خودم را نگه داری ؟
می دانی که بازمی گردم روزی
کسی را ندارم جز تو
خودم را برایم نگه دار





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 18 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد

وقتی از راه به سمتم آیی

دست و دل باز کنم ، چشم دل را فرش راهت میکنم

من به استقبال تو می آیم

من حریر دل خود را سایبانی سازم،تا که دست خورشید به نگاهت نرسد

کوچه را می شویم

گر بخواهی با اشک ، یا بخواهی با شعر

تو فقط قصد دیارم را کن

تا که ثابت کنم این حرف مرا باکی نیست

بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد

شوق پرواز به سر می آید

ولی انگار دلم میترسد،چون که در دیده تو هر چه پرواز کنم

کوچکی را بینم که ز تو دور شود

من نگویم که تو پرواز نمی دانی نه

پر پرواز خودم بگشایم، تا که از آن بگذری

تا که رد پایی از خویش بر آن بگذاری

یادگاری دیرین

 

بنگر لوح دلم رنگ تو را میگیرد

آن زمان که نفسم تا دم صبح، از هراس دوریت

سینه را محبس خود می داند

آری از شوق مرا خوابی نیست

لحظه ها را می شمارم یک به یک

تا که از یمن قدومت رنگ دل تازه کنم

منتظر می مانم

منتظر خواهم ماند

منتظر خواهم ماند...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 18 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

وقتی هستی ات با نبودن ها آغاز شود
سخت است برایت بودن
سخت است نگاهت را سایه بان دلی کنی که نیست
می دانم
خوب می دانم سخت است
برای تو که طعم نبودن ها را چشیده ای
برای تو که غرق اینجا نیستی
بودن سخت است
اما
اما چه کنم که فقط یک چیز را کم دارم
.
.
.
بودنت  را  …




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 18 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن
مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن
یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن

جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !

“فریدون مشیری”





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها :

سه شنبه 18 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

در این بن بست
دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی‌ست نازنین
روزگار غریبی‌ست نازنین
و عشق را كنار تیرك راهبند تازیانه می‌زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
روزگار غریبی‌ست نازنین
و در این بن‌بست كج و پیچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند
به اندیشیدن خطر مكن
روزگار غریبی‌ست
آن كه بر در می‌كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می‌كنند و ترانه را بر دهان
كباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد

“شاملو”





نوع مطلب : احمد شاملو، 
برچسب ها :

سه شنبه 18 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

باور کن ساده می گذرد
ساده می گذرد تمام فاصله های خالی از من و تو
آن قدر ساده که باور نمی کنی نبودنم را
 نبودنت را …
باور کن تمام این فاصله نبودن را
روزی می آید که رنگ می گیرد همه این نبودن ها
دیگر فاصله ای نمی بینیم
آن روز باورش سخت می شود
باور کن  …




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 18 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی

ناگهان
صبر نجابت را در تنگه ی آغوش شهوت افكند
و رذیلت در حجله ی خاموش فضیلت ره یافت
چه سخن ها كه ملامت می بافت
همه تهمت ، همه لاف
چه امیدی كه پرستشكده ی تنهایی
معبر كوچ جدایی ها بود
و نمی دانستیم
كلمات چه زبونند و چه بی مقدارند
و چه آسان با ، نه
می توان گفت : آری
ای ملامت
آیا نفرت با كینه یكی است ؟
نعره در خاموشی پنهان نیست ؟
برد ، در باخت ؟ و  …
آه
دستها را رو كن
اضطراب در تخ جیب كسی در خواب است
كه چو تو مضطرب است
باد … باد
خانه ی باد دگر ذهن پریشانی نیست
باد ، باد
قاصد در بدریست
ای ملامت ، بس كن
باد را ، آن شب دیدی ؟ دیدی
بی گمان
حامل روح پشیمانی بود
كه چنان زوزه كشان در تن خود می پیچید
راستی باد چه پیغامی داشت ؟
از چه كس ؟
پیچش باد نمی دانی چیست
گردباد
باد را باور كن
گردباد قاصد در بدریست
باد بیهوده نمی موید از بیداد است
گردباد ، قاصد در بدریست
باد نمی موید از بیداد است
گردباد
كف گهواره ی من روییده است
پس مرا باور كن
ای ملامت ، بس كن
كه همه بر بادیم
مرگ خواهد آمد
پس از آن آزادیم
پس از آن آزادیم




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 18 اسفند 1388 :: نویسنده : آریایی


ای شکسته دل عاشقی ز سر بدر کن

خون شدی از این رهگذر بیا حذر کن

لب ببند و این یک فسانه مختصر کن

چاره خود ای دل تو از ره دگر کن

زانکه دل فریبان به دل وفا ندارند صفا ندارند

خوشگلند و زیبا ، به جز جفا ندارند

گلرخان جانا بی شمارند در فریب و فن کهنه کارند

جز کرشمه کاری ندارند همه عشوه کارند

این جفاکاری مردم آزاری

کشته مارا جانم کشته مارا

کی شود باری این سیه کاری

حال ما را کند آشکارا




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :


برو تنها مرا بگذار بس کن این ترحم را 
تحمل می کنم هر جور باشد حرف مردم را 
بدون عشق مردابی است این دنیا ... تصور کن 
بگیری لحظه ای کوتاه از دریا تلاطم را
یکی دیگر خطا کرد و به پای ما نوشتی حکم
بگو تا کی بپردازیم ما تاوان گندم را 
اگر هر آن در این آتش بسوزم باز خواهم ساخت 
خودم با دست خود آماده خواهم کرد هیزم را
دلم تنگ است هی پهلو به پهلو می شوم امشب
تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :



( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...