تبلیغات
♥♥♥خلــوت دل♥♥♥ - مطالب فروردین 1389
 
♥♥♥خلــوت دل♥♥♥
با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد
درباره وبلاگ


بنام هستی بخش توانا

همیشه سعی کن لبخند بر لبانت,عشق در قلبت, لطف در نگاهت, محبت در چهره ات, بخشش در رفتارت وحق در زبانت جاری باشد و بس.

با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد.

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ، ظرف امروز پر از بودن توست ، زندگی را دریاب...

خودت باش و خودت را آنگونه كه هستی دوست بدار حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی این بها را بپرداز و خودت باش.

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق.
و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر،
كه خدا كسی را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگی‌تر است.


گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.

بزرگترین غمها همیشه پشت خنده های دروغین گم می شود، زیباترین احساسها همواره با توقعات بیجا اشتباه می شود. در زمانه ای كه بر لبها مهر سكوت خورده ، شادیها حتی واقعی ترینشان بوی غم می دهند، هستند كسانی كه با حرفهایشان احساسهای فراموش شده را بیدار می كنند، كسانی كه به معصومیت بره اعتقاد دارند، به عشقی كه مثل باد در دل گندم می پیچد و آن را می لرزاند اعتقاد دارند.

shahrashoob_aria@yahoo.com

مدیر وبلاگ : آریایی
موضوعات
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داغ کن - کلوب دات کام
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools

شنبه 28 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی
,Eski bir tiyatro dediler 

Her kese bir rol verdiler ,

En zoru bana nasipmiş ,

Önce sev , sonar unut dediler ,

Bence rolümü oynayamadim ,

Seni sevdim ,

Ama unutamadim …

 





نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، 
برچسب ها :

شنبه 28 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


یک نگاه تو

می ارزد به تمام آن نگاه هایی که از من گرفتی

و شوق لحظه ای با تو بودن

می ارزد به تمام آن همه تنهایی

تنها لحظه ای با من باش تا تکرار بی تو بودن رخت بندد از روزگارم

و من ....

فقط ، تنها به لحظه ای دلخوشم ....





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 28 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


طنین گام تو در شب

طنین گام تو در لحظه های آمدن

صدای جوشش خون است در سکوت رگ من

صدای رویش برگ است، از درخت قلب تو

ای همیشه عزیز ،

ای همیشه از همه بهتر

تو از کدام تباری ؟

اگر ز نسل شبم من ، تو از سلاله ی صبحی

وگر ز پشت خزانم ، تو از نژاد بهاری

چه می شد ار به تو پیوند می زدم شب خود را

که تا سپیده ی من بردمد ز پیراهن تو

چه می شد ار به بهار تو می رسید خزانم

که تا درخت گل من بروید از چمن تو

شنیدنی است ز لب های سرخ گل ، سخن تو

طنین گام تو هر شب

به گوش می رسد از آستان آمدن تو

خوشا گذار تو بر من

خوشا گشودن دل بر صدای در زدن تو

خوشا طلوع تو در من

خوشا دمیدن خورشید عشق از قلب تو





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 28 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی

سکوت سنگین است

سکوت تاریکی

سکوت فاصله هایی که فکر می کردم

حضور گرم تو آن را تمام خواهد کرد

می بینی ؟

حصار را بشکن

ستاره ای آنجاست

ستاره ای تاریک

من از ستاره ی تاریک مرده می آیم

من از هجوم آتش تردید می سوزم

و آرزو دارم

یقین کنم کنون

درون سینه ی تو در سیاه شب اینجا

جوانه روییده است

جوانه ی خورشید

بگو چه گونه گذشتی ؟

حصار را بشکن

سکوت سنگین است

و امتداد سکوت عبث

نمی دانی ؟

دل تنها و سنگینم

به دار پیوسته است

به دار تنهایی

به دار پوسیدن

گریخت لحظه ی ایمان ؟

گریخت لحظه ی پیوند ؟

کاش می گفتم

حصار را بشکن






نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 28 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


ای پناه قلبهای نا امید

ای امید آسمان های رفیع

ای به رنگ اشک های گرم شمع

ای چنان لبخند میخک ها نجیب

ای دوای درد دلهای غمین

ای نگاهت مرهم زخم عمیق

ای حضور تو غروب آرزو

ای ز شبنم های صبحگاهی نشان

کوچه ی دل با تو زیبا می شود

تو شفا بخش نگاه عاشقی

مهربانی، نازنینی، مثل عشق

با تمام شاپرک ها صادقی

چشم هایت چونان رنگین کمان

دست هایت باغ پاک نسترن

قلب من یک کلبه تاریک بود

با حضورت گشت کاخ پر نور امید

اشک هایم مثل نیلوفر شکفت

حاصلش یک آسمان لبخند شد

ای تماشای تو یک حس لطیف

بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز

در حصار عاشقی زندانی است

قلب من تقدیم چشمان تو باد

چشمهایم باز هم بارانی اند

باید از آرامش دل ها گذشت

شادمان چون لحظه دیدار شد

بهترین تسکین دل این جمله است :

باید از پیوند تو سرشار شد 





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 28 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی



 

با رویاهایت خواهم ماند همچنان

 

به نشانه ی عزمم نه دستم

 

قلبم را بالا خواهم برد

 

اسب دلم را زین خواهم کرد

 

انتظارم را همسفرم

 

خواهم آمد به سویت

 

تا

 

بنگارم

 

الفاظ عشق را

 

در جای جای قلبت

 

تا بدانی

 

نوازنده ی شب های با تو بودن چه کسی است ...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 28 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


شراب خواستم...

گفت : " ممنوع است "

آغوش خواستم...

گفت : " ممنوع است"

بوسه خواستم...

گفت : " ممنوع است "

نگاه خواستم...

گفت: " ممنوع است "

نفس خواستم...

گفت : " ممنوع است "

...

حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،

با یک بطری پر از گلاب ،

آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد  با هر چه بوسه ،

سنگ سرد مزارم را

و

چه ناسزاوار

عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،

نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،

به آرامی اشک می ریزد .

...

تمام تمنای من اما

سر برآوردن از این گور است

تا بگویم هنوز بیدارم...

سر از این عشق بر نمی دارم.





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

جمعه 27 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


می شنوم آشناست
 موسیقی چشم تو در گوش من
 موج نگاه تو هم آواز ناز
ریخته چو مهتاب در آغوش من
می شنوم در نگه گرم توست
 گم شده گلبانگ بهشت امید
 این همه گشتم من و دلخواه من
در نگه گرم تو می آرمید
 زمزمه شعر نگاه تو را
 می شنوم با دل و جان آشناست
اشك زلال غزل حافظ است
 نغمه مرغان بهشتی نواست
 می شنوم در نگه گرم توست
 نغمه آن شاهد رویانشین
باز ز گلبانگ تو سر می كشد
شعله این آرزوی آتشین
 موسیقی چشم تو گویاتر است
از لب پر ناله و آواز من
وه كه تو هم گر بتوانی شنید
 زین نگه نغمه سرا راز من

هوشنگ ابتهاج




نوع مطلب : هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها :

جمعه 27 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی

ز ره رسیدی و با خود بهار آوردی
چراغ روشن شبهای تار آوردی
به عطر سوسن ده رنگ چون نسیم امید
 ز در در آمدی و صد بهار آوردی
 نسیم وار وزیدی به روح خسته من
ز دشت سوخته ام گل به بار آوردی
به پای تو گل سوسن ز بام و در می ریخت
چو عطر خویش به هر رهگذار آوردی
تو آمدی و به نیروی چشم شیر افكن
نگاه نافذ آهو شكار آوردی
پرند زلف فرو ریختی به شانه ی من
برای جلگه ی تن آبشار آوردی
دلم ز نرمی گلهای بوسه صید تو شد
لب حریری پروانه وار آوردی
چو زلف تو دل سرگشته را قرار نبود
ز بوسه ها به دل من قرار آوردی
به انتظار نشستم كزان گلی بدمد
تو در زدی و گل انتظار آوردی
مهدی سهیلی




نوع مطلب : مهدی سهیلی، 
برچسب ها :

جمعه 27 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی

غم آبادی به نام زندگانی ساختم بی تو
ز بیم شام تنهایی به غم پرداختم بی تو
به زیر ران ما اسب جوانی بود و شادی ها
رمیدی از من و تنهای تنها تاختم بی تو
عزیزت خواستم تا یوسف كنعان من باشی
ز جان بگذشتم و خود را به چاه انداختم بی تو
پس از آن دوستی ها عاشقی ها آشنایی ها
برای خود در این غمخانه زندان ساختم بی تو
 چنان در خویش می گریم كه مژگان هم نمی داند
به لبهایت قسم لبخند را نشناختم بی تو
میان پاكبازان سرابرازم زانكه این هستی
قماری بود و یكسر هستی ام را باختم بی تو
مهدی سهیلی




نوع مطلب : مهدی سهیلی، 
برچسب ها :

جمعه 27 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


وقتی پرواز بهانه ای است برای ماندن


روی دایره چشمانت می لغزم

و بر بستر سخت شب ماهرانه می غلتم

با غلط گیر افکار سیاهم هر بار که

هاشور می زنم ، ذهنم را

تصویرت ظاهر می شود

از پس زایش قطره ای دلتنگ

که شادمانه بر پهنای صورتم می غلتد

شاعرانه ، چون سنجاقکی

به گوشه لبهای من سنجاق می شود

گوشه لبهای من

همان خالکوبی رویاهای تو

یادآور ثانیه ای شد که رنگش کردم

و جای سالهای دراز فروختم...

حالا من در مرکز دایره به تماشای تو ایستاده ام

که در کنار نشسته ای

بچرخان ، این دایره را

که مرگ فاصله ها

تابع قانون گریز از مرکز است

آه... ، متنفرم از دایره

گوشه ای ندارد

خاطرم در آن

بی مخاطره آرام گیرد





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

جمعه 27 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی

 

فقط با تو

انتظار فقط با تو

زیباست این زندگی با تو

زیباست این لحظه های عاشقی با تو ،فقط با تو ، تنها در کنارتو

زیباست لحظه های غروب،با تو فقط به یاد تو

آن لحظه که با تو هستم بهترین لحظه زندگی ام است

که دلم نمی خواهد آن لحظه بگذرد


دلم میخواهدآن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد


زیباست این زندگی درکنار تو ،فقط با عشق تو

این زندگی زیباتر از گذشته میگذرد چون با تو وعاشق تو هستم

این لحظه ها عاشقانه تر از گذشته میگذرد

چون با تو وبه یاد تو هستم

این قلب عاشق من تو رادوست داردوبا تو می ماند

عاشقانه می ماند و هیچگاه تورا تنها نمیگذارد

میگویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی

فقط تو لایق این عشق بی پایان منی

عشق من وتو ماندگار است تا ابد وبرای همیشه وفقط با هم وبرای هم می مانیم

لبخند عشق همیشه بر لبان من جاریست

فقط با تو، وبه عشق تو





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

چهارشنبه 25 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


تو کیستی

که در هوایت

دلم بیقرار میشود

هر لحظه سالی ست دوری ِ تو

در این غربت

این لحظه ها بیشمار میشود

گرچه نیستی ولی

با یاد سبزت

کویر جانم سبزه زار میشود

بیا ، بیا

اگر تو باشی

با یک گل هم بهار میشود.




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 24 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


شیشه قلب من از سنگ دلت ساخته شد ،

زین سبب یکتا بود

صیقلی یافت به آب دیده ،

زین سبب زیبا بود 

دید از دور دلت را و دوید ،

بس که او شیدا بود 

و یکی بوسه بزد بر دلکت ،

چون که بی پروا بود

ناگهان سنگ دلت قلب مرا سخت شکست ،

شیشه نا پیدا بود!

و دلت هیچ نگفت ، حتی آه!!

چون که از خارا بود.





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 24 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


نمی دانی چقدر دلم می خواهد چشمانم را

به هر چه که گذشته است ببندم

و به روبرو نگاه کنم

به فردایی که دوست دارم

تو هم در آن باشی ...

به روزهایی که از حس خواستنت

سرشار است ...

از لحظه هایی که عقربک هایش را

به آستان با تو بودنم پیوند می زنم

و شبهایی که سیاهی اش را

با حسی ناشناخته

به روشنی نگاه تو می دوزم ...

دوست دارم با خودم تمام واژه های سپیدی که

تورا برایم معنا می کند تکرار کنم ...

و از تمام شاخه های آویخته درخت یاس

به یاد عطر نفسهایت

گلی بچینم و آن را در گوشه گوشه اتاق خالی ذهنم

بیاویزم ...

باشد تا تمام دالان های یادم از عطر رویش و

حضور بی بهانه ات مالامال شود

خوب می دانی

خوب می دانی که من با ثانیه ثانیه با تو بودن

زندگی می کنم  ...

و لحظات بی تو بودن را با بی رحمی قتل عام می کنم

هر چند که می دانم هر چه هم این لحظات را بکشم

باز باید برای داشتنت با روزگار ستیز کنم

اما ...

برای دقایق نداشتنت چاره ای نمی اندیشم

و برای آن وقتهایی که هستی

در دلم جشن برپا می کنم

و با نگاه رویاییت

جای جای دلم را آذین می بندم

نمی دانم می دانی یا نه

لحظه تولد من

به همان ثانیه ای برمی گردد

که تو برای اولین بار به من گفتی

دوستت دارم ...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 24 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی

 

به سراغ تو شبی می آیم

با دو صد بوسه ناب ، با دو صد راز و نیاز

به سراغ تو شبی می آیم، می آیم

بادلی خسته ز درد

با غم و غصه زیاد

مثل شبنم که نشیند بر گل

یا حبابی که نشیند بر آب

مثل بارون روی گلبرگ درخت

همچو دیدار تو با من در خواب

به سراغ تو شبی می آیم

من به دیدار تو باز می آیم ، می آیم

با نسیمی آرام پر از عطر بهار

من به دیدار تو باز می آیم

با دلی خسته ز درد

دور از این رنگ و ریا

میدهم دل به دل قصه تو

قصه ی غصه و تنهایی تو

می کشم بار غمهای تو به دوش

خسته از دوری و تنهایی تو

به سراغ تو شبی می آیم

 می آیم .....





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 24 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


ای آتشین طناز من!

ای حسرت شبهای من!

مثل شراب ناز تو

این روح نا آرام من

ای طعم شیرین نیاز !

ای راز عطر رازقی!

یاقوت سرخ خواهشم

مثل شقایق عاشقی

ناز کن ، ناز کن ، این جادوی توست...

ناز کن ، ناز کن ، چشمام محو توست ...

ناز تو یک آتشکده است

من عابدی آشفته ام

بین حصار شعله هایت

در التهاب سوختنم

تو تشنه تحسین من

من تشنه آغوش ناز

شاه بیت آفرینش تو ناز و من غرق نیاز





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


 

دلم تنگ است این شب ها یقین دارم که می دانی  

صدای غربت تن را از احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین  

ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم 

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی؟

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند   

به خون آغشته ای ای دل،عجب امشب پریشانی!

هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن  

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

 





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی



در امتداد گذر

چند ثانیه
صبر كن
تنها برای بودن باش

 بمان


برای یك ثانیه
كه اگر میدانستی ، ثانیه ها ، چقدر بزرگند با تو 
به اندازه لطف خدا شاید
به اندازه ی قطره بارانی در كویر

یک ثانیه صبر کن ...............

 

به کجا میروی ؟
صبرکن !...
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !
ای کبوتر به کجا ؟!
قدری دگر صبر نما
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
ای عزیز جان من ...
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !
خنده کن !
عشق نمک گیر شود بعد برو !
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ...
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !
خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟
باش ای نازنین !
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود
بعد
برو!





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


دیریست دلم آهنگ سفر دارد

 ازاین زمانه غریب

 از این خاطره های مکدر عمیق

می خواهم بشکنم دیوار شهر شیدایی را

می خواهم ببینم طلوع دوباره خورشید را

کوچه باغ ذهنم

به دنبال باد وباران وخاطره های سیب است

 به دنبال عطر اقاقی

شادی های دلنشین کودکی

من نمی دانم!!!!


 پای کدام درخت سیب ؟!!

 خاطرات کودکیم را

 جا گذاشته ام

 هنوز نمی دانم؟!!!!





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها یکی شون تو یکی شون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد سخت خارا
زده قفل بی صدائی به لبای خسته ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه عشق من و تو قصه هست قصه دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهائی مرگه تا رها بشیم می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریرم

شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی

می تراود مهتاب 
می درخشد شب تاب 
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک 
غم این خفته ی چند 
خواب در چشم ترم می شکند 
نگران با من استاده سحر 
صبح می خواهد از من 
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را 
در جگر لیکن خاری 
از ره این سفرم می شکند 
نازک آرای تن ساق گلی 
که به جانش کشتم 
و به جان دادمش آب 
ای دریغا به برم می شکند 
دست ها می سایم 
تا دری بگشایم 
بر عبث می پایم 
که به در کس آید 
در و دیوار به هم ریخته شان 
بر سرم می شکند 


***

می تراود مهتاب 
می درخشد شب تاب 
مانده پای آبله از راه دراز 
بر دم دهکده مردی تنها 
کوله بارش بر دوش 
دست او بر در، می گوید با خود: 
غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.


نیمایوشیج





نوع مطلب : نیمایوشیج، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره دلم دوباره باز شد

سفره ای كه بوی نان نمی دهد

نامه ای كه ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد :

 با سلام و آروزی طول عمر…

كه زمانه این زمان نمی دهد


كاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یك وجب زمین برای باغچه

یك دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گز زمین دهد زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچكس برایت از صمیم دل

دست دوستی تكان نمی دهد

هیچ كس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد


كس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت كه قطره ای است بی كران

كس نشان ز بی كران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و كس

نام دیگری به آن نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد

ناامیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ، نه آن ، نمی دهد

پاره های این دل شكسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد


خواستم كه با تو درد دل كنم

گریه ام ولی امان نمی دهد ...


قیصر امین پور





نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من  
          
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
         
ناله زیر و زار من زارترست هر زمان
       
بس که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من
     
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
     
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
   
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
   
می رسد و نمی رسد نوبت اتصال من
    
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
    
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من
  
دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
     
چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من
   
بر گذری و ننگری بازنگر که بگذرد
  
فقر من و غنای تو جور تو احتمال من
   
چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا
  
که آه تو تیره می کند آینه جمال من

سعدی




نوع مطلب : سعدی، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟


کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من


ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من ...


سیمین بهبهانی




نوع مطلب : سیمین بهبهانی، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی

در سلسله عشق تو مغموم و صبورم
نازم بكش ای دوست كه مظلوم و صبورم

رندان همگی فرصت دیدار تو دارند
غیر از من دل ساده كه محروم و صبورم

در شهر تو ای دوست چنان زار و غریبم
در دست تو ای دوست چنان موم و صبورم

دل بد مكن اندیشه پرواز ندارم
حاجت به قفس نیست كه مصدوم و صبورم

هرگز نكنم عشق تو را پیش كسی فاش
در پرده اسرار تو مكتوم و صبورم

دنیای عجیبیست ز آلودگی خلق
گریانم از این درد كه معصوم و صبورم




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم

سیل افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

.

.

.

بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم

سیل افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد

گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همۀ شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم !!





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


من پری کوچک غمگینی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد            

ودلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.


فروغ فرخزاد 





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، فروغ فرخزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


آی سهراب  کجایی که ببینی حالا

دل خوش مثقالی است

دل خوش نایاب است

تو سوالت این بود

دل خوش سیری چند

من سوالم این است 

معدن این دل خوش   

تو بگو ای سهراب

در کدامین کوه است   

در کدامین صحرا  

در کدامین جنگل   

راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟ 

من شنیدم این دل    

بوی خوبی دارد     

مثل خون دل آن آهوها

راستی ای سهراب

نکند این دل خوش

مثل آن مشک ختن

نافه ی آهوییست

شاید اصلادل خوش

بوده یک افسانه

چون در این عهد ندیدم دل خوش

دم هر عطاری عده ای منتظرند

مرد عطار به ایشان گفتست

دل خوش می آید

قیمت مثقالش

جانتان میطلبد

مردهامیگویند

جان ما را تو بگیر

دل خوش را به عزیزانمان ده

مرد عطار فرورفته به فکر

او چنین قیمت گفت

تا کسی در پی این افسانه

به در دکانش

ننشیند شب و روز

خود مرد عطار

فکر می کرد ، دل خوش مثل

نغمه های ققنوس

بوده یک افسانه

آی سهراب بگو  ، تو اگر میشنوی

بکجا باید رفت  ، تادل خوش را دید

عده ای می گویند ، دل خوش  ، مال و منال دنیاست

دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست

من بلاتکلیفم

دل خوش گر پول است

مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند

لب آنها خندان ، چشمشان گریان است

آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما

دل خوش آنجابود ؟!

چند بود ارزش آن

مزه اش چیست بگو – مشتاقیم –

حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست

ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم

اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی

آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی

نبری از یادت مردم عهد مرا

گو به این عهد سری هم بزند

شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد

آی سهراب بخواب

سرد وآرام و خموش

چون که آرامش تو ،پر از زیباییست       

ما ولی می گردیم ،ما ولی می جوییم...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 23 فروردین 1389 :: نویسنده : آریایی


 

گرچه از فاصله ماه به من دور تری

ولی انگار همین جا و همین دور و بری

ماه می تابد و انگار تویی می خندی

باد می آیدو انگار تویی می گذری

شب و روز تو -نگفتی-که چسان می گذرد

می شود روز و شب اینجا که به کندی سپری

گرچه آنجا کمی از فصل زمستان باقیست

و هنوز از یخ و برفاب نگاهت اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب

باد می آیدو می آورد از من خبری

خبری تازه که نه یک خبر سوخته را

باد می آورد از فاصله دور تری

خبر انقدر قدیمی ست که هر پیر زنی

خبر انقدر بدیهی ست که هر کور و کری

می تواند که به یاد آورد و بشنودش

که تو خود فاعل و مفعول و نهاد خبری...!


بهروز یاسمی





نوع مطلب : علیرضا بدیع-بهروز یاسمی-رسول یونان-احمد تمیمی-وحید مویدی-حمیدرضا آزمایی(نازلی)-بیژن شمسی زاده، 
برچسب ها :



( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...