تبلیغات |
♥♥♥خلــوت دل♥♥♥ با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد درباره وبلاگ ![]() بنام هستی بخش توانا همیشه سعی کن لبخند بر لبانت,عشق در قلبت, لطف در نگاهت, محبت در چهره ات, بخشش در رفتارت وحق در زبانت جاری باشد و بس. با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد. زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ، ظرف امروز پر از بودن توست ، زندگی را دریاب... خودت باش و خودت را آنگونه كه هستی دوست بدار حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی این بها را بپرداز و خودت باش. در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق. و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشهای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بیپروا بگذر، كه خدا كسی را دوستتر دارد كه لباسش رنگیتر است. گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست. بزرگترین غمها همیشه پشت خنده های دروغین گم می شود، زیباترین احساسها همواره با توقعات بیجا اشتباه می شود. در زمانه ای كه بر لبها مهر سكوت خورده ، شادیها حتی واقعی ترینشان بوی غم می دهند، هستند كسانی كه با حرفهایشان احساسهای فراموش شده را بیدار می كنند، كسانی كه به معصومیت بره اعتقاد دارند، به عشقی كه مثل باد در دل گندم می پیچد و آن را می لرزاند اعتقاد دارند. shahrashoob_aria@yahoo.com مدیر وبلاگ : آریایی مطالب اخیر
موضوعات
آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
پیوندها نویسندگان آمار وبلاگ
چهارشنبه 25 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
![]() ![]() ![]() گاه یك سنجاقك به تو دل می بندد و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه از خم پیچك نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا كه از قطره آب كف دستت بخورد گاه یك سنجاقك همه معنی یك زندگی است. ![]() ![]() ![]() نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
خوبِ خوبِ نازنین من! نام تو مرا همیشه مست می کند، بهتر از شراب، بهتر از تمام شعرهای ناب! نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی است، من تو را، به خلوت خدایی خیال خود: (( بهترینِ بهترینِ من )) خطاب می کنم، بهترینِ بهترینِ من! فریدون مشیری نوع مطلب : فریدون مشیری، برچسب ها : مرا دریاب تو ای تنهاترین شاهد تو ای تنها در این دنیا و هر دنیا
بجز تو آشنایی من نمییابم بجز تو تكیهگاه و همزبانی من نمیخواهم مرا دریاب
تو میدانی كه من آرام و دلپاكم و میدانی كه قلبم جز به عشق تو و نام تو و یاد تو نخواهد زد
و میدانی كه من ناخوانده مهمانی در این ظلمتسرا هستم كه من تنهاترین تنهای بیسامان این شهرم مرا بنگر.. مرا دریاب
قسم به راز چشمانم به اقیانوس بیپایان رویایم به رنگ زرد به رنگ بیوفاییها
به عشق پاك به ایمانم به چین صورت مادر به دست خستهی بابا به آه سرد تنهایی به قلب مردهی زاغان به درد كهنهی زندان به اشك حسرت روحم به راز سر به مُهر سینهی اسبم اگر دستم بگیری و از این زندان رها سازی برایت عاشقانه شعر خواهم گفت همین یك قلب پاكم را و روح بیقرارم را كه زندانیس به تو ای مهربان تقدیم خواهم كرد
مرا از غربت زندان رها گردان نگاه بیپناهم بر در زندان تنهایی روح خستهام خشكید
مرا دریاب كه غمگینم نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
غــــم هــجــران تـــو را چــاره و درمــان چه کنم هـمـه روز و هـمـه شـب دیده ی گریان چه کنم
ای کـــه آرامــش جــان در گــروی روی تــو بــود رفتی و بی تـو بـر ایـن حـال پـریـشـان چـه کنم
تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین وای بـــر مـــن تـــو بــگـــو بـا نی نـالان چه کنم
کس نـدانـسـت چـه بـگـذشـت مـیـان من و تـو بی تــو در انـجـمـن ایــن هــمــه نـادان چه کنم نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
بار خدایا...
از عشق امروزمان برای فرداهایمان چیزی باقی بگذار برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم ، چیزی کنار بگذار یک مشت.... اندازۀ یک لبخند... یک خاطره.... یک نگاه.... تا دوباره بشکفد تا دوباره ببارد و سیراب گرداند همۀ قلب و روح و جانمان را.... نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، برچسب ها : صبر کن قصه به پایان نرسیده است هنوز قصه گو نقش جمالت نکشیده است هنوز به کجا می روی ای همدم شیرین سخنم شاه بیت غزلم کام ندیده است هنوز ز چه ترک دل غمدیده ی عاشق بکنی عشق پایان کلامت نشنیده است هنوز گوش کن حال که عزم دگران داری تو باغبان غنچه ی خوشبو که نچیده است هنوز پایمال ار چه نمودی دل عاشق ز جفا لیک عاشق ز رخت دل نبریده است هنوز... نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
دست عشق از دامن دل دور باد! قیصر امین پور نوع مطلب : قیصر امین پور، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ... نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم ، چه خواهد ساخت ؟ ولی بسیار مشتاقم ... که از خاک گلویم سوتکی سازد . گلویم سوتکی باشد ، بدست کودکی کستاخ و بازیگوش . و او یکریز و پی در پی ، دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد . و خواب خفتگان را آشفته تر سازد . بدین سان بشکند در من ، سکوت مرگبارم را . دکتر علی شریعتی نوع مطلب : دکتر علی شریعتی، برچسب ها : بگذار سپیده سر زند.
و را كهكشان بسته شود ...
دکتر علی شریعتی نوع مطلب : دکتر علی شریعتی، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست... بستی از روی محبّت بزنیم!! تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود...! یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم... حق به شب بو بدهیم... و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!! وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا..! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد... و بدانم که شبی، خواهم رفت..!!!!!!!! و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی.....!!!! نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا ملکی که سلطانش تو باشی خوشا آن دل که دلدارش تو گردی خوشا جانی که جانانش تو باشی خوشی و خرمی و کامرانی کسی دارد که خواهانش تو باشی چه خوش باشد دل امیدواری که امید دل و جانش تو باشی! همه شادی و عشرت باشد، ای دوست در آن خانه که مهمانش تو باشی گل و گلزار خوش آید کسی را که گلزار و گلستانش تو باشی چه باک آید ز کس آن را که او را نگهدار و نگهبانش تو باشی مپرس از کفر و ایمان بیدلی را که هم کفر و هم ایمانش تو باشی مشو پنهان از آن عاشق که پیوست همه پیدا و پنهانش تو باشی برای آن به ترک جان بگوید دل بیچاره، تا جانش تو باشی عراقی طالب درد است دایم به بوی آنکه درمانش تو باشی عراقی همدانی نوع مطلب : عراقی-شمس لنگرودی-روشن سلیمانی-داعی انجدانی-علی اکبر ثابتیان-ابو الفضل صمدی-کامران رسول زاده، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی آرامش پس از شب توفان من تویی حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح زیباترین بهانه ایمان تویی احساسهایی از متفاوت میان ماست آباد از توام من و ، ویران من تویی آسان نبود گرد همه شهر گشتنم آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز در سینه من ، آتش پنهان من تویی هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم رمز طلسم بسته چشمان من تویی هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
نوع مطلب : بهمن کیاست-سهیل محمودی-پروفسور هشترودی-بهادر یگانه-دکتر غلامرضا فتحی-سیاوش کسرایی ، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
عاشقم ، سوخته ام ، وابگذارید مرا لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا من در افتاده ام از پا ، دگر ای همسفران ببُرید از من و تنها بگذارید مرا سرنوشت من و دل بی سر و سامانی بود به قضا و قدَر اینجا بگذارید مرا عاقلان ، راه سلامت به شما ارزانی من که مجنونم و رسوا ، بگذارید مرا خسته و کوفته از شور و شر زندگیم یک دم آسوده ز غوغا بگذارید مرا تلخ کامم که به غمخواری من بنشینید شاد از آنم که به غمها بگذارید مرا دل دیوانۀ عاشق ، نشود پند پذیر بهتر آنست به خود وا بگذارید مرا نیست کاری به شما مردم فرزانه مرا وا گذارید دمی با دل دیوانه مرا خودپرستی زشما دوست پرستی ازمن غم جان است شما راغم جانانه مرا کاش دراتش حسرت نگذارد چون شمع انکه دراتش غم سوخت چو پروانه مرا گرنگشتی به مراد دلم ای چرخ مگرد بی نیاز از تو کند گردش پیمانه مرا عاقلان عیب من ازباده پرستی نکنید عالمی هست دراین گوشه میخانه مرا هستم ای رهرو هشیار خدا را مددی یا به میخانه رسان یا به درخانه مرا یاد از ان شب که به دیوانگیم قهقهه زد ریخت این سلسله زلف چو بر شانه مرا اطهری نالم از ان چشم فسونگر حاشا دل من کرد به دیوانگی افسانه مرا
علی اطهری کرمانی نوع مطلب : علی اطهری کرمانی-خسرو نکونام-ایرج جنتی عطایی-کیوان شاهبداغی-محمد قدیمی-بهمن رافعی-عباس معروفی، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
مشت میکوبم بر در من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمدهام، از همه چیز با شما هستم! این درها را باز کنید! سر کوهی، دل صحرایی که صدایم به شما هم برسد. چاره درد مرا باید این داد کند. فریدون مشیری نوع مطلب : فریدون مشیری، برچسب ها : به نامردمان مهر كردم بسی نچیدم گل مردمی از كسی
بسا كس كه از پا در افتاده بود سراسر توان را زكف داده بود
نه نیروش در تن، نه در مغز، رای دو دستش گرفتم كه خیزد بپای
چو كم كم به نیروی من پا گرفت مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ
بحیلت گری خنجری از پشت زد بخونم ز نامردی انگشت زد
شكستند پشتم نمكخوار گان دورویان بیشرم و پتیارگان
گره زد بكارم سر انگشتشان تبسم بلب، تیغ در مشتشان
ندارم هراسی ز نیروی مشت مرا ناجوانمردی خلق، كشت
محبت به نامرد، كردم بسی محبت نشاید به هر ناكسی
تهی دستی و بیكسی درد نیست كه دردی چو دیدار نامرد نیست
مهدی سهیلی نوع مطلب : مهدی سهیلی، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
به كه باید دل بست؟ به كه شاید دل بست؟ سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است . هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را ـ گرم، پاسخ گوید نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ـ قدمی، راه محبت پوید *** خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست همه گلچین گل امروزند ـ در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست . *** به كه باید دل بست ؟ به كه شاید دل بست ؟ نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ـ نقشه یی شیطانیست در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ـ حیله پنهانیست . *** زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ هر كجا مرد توانائی بر خاك نشست پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست به كه باید دل بست؟ به كه شاید دل بست؟ *** خنده ها میشكفد بر لبها ـ تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی همه بر درد كسان مینگرند ـ لیك دستی نبرند از پی درمان كسی *** از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ ریشه عشق، فسرد واژه دوست، گریخت سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟ *** دست گرمی كه زمهر ـ بفشارد دستت ـ در همه شهر مجوی گل اگر در دل باغ ـ بر تو لبخند زند ـ بنگرش، لیك مبوی لب گرمی كه ز عشق ـ ننشیند بلبت ـ به همه عمر، مخواه سخنی كز سر راز ـ زده در جانت چنگ ـ بلبت نیز، مگو *** چاه هم با من و تو بیگانه است نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كنی خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبی از سر غم آه كنی . *** درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ آب شو، « آه » مگو . *** دیده بر دوز بدین بام بلند مهر و مه را بنگر سكه زرد و سپیدی كه به سقف فلك است سكه نیرنگ است سكه ای بهر فریب من و تست سكه صد رنگ است *** ما همه كودك خردیم و همین زال فلك با چنین سكه زرد ـ و همین سكه سیمین سپید ـ میفریبد ما را هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ گفته ام با دل خویش: مزرع سبز فلك دیدم و بس نیرنگش نتوانم كه گریزم نفسی از چنگش آسمان با من و ما بیگانه زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه « خویش » در راه نفاق ـ « دوست » در كار فریب ـ « آشنا » بیگانه *** شاخه عشق، شكست آهوی مهر، گریخت تار پیوند، گسست به كه باید دل بست ؟ به كه شاید دل بست ؟ مهدی سهیلی نوع مطلب : مهدی سهیلی، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
در سکوت دلنشین نیمه شب میگذشتیم از میان کوچه ها رازگویان، هر دو غمگین، هر دو شاد هر دو بودیم از همه عالم جدا. تکیه بر بازوی من می داد گرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش لرزشی بر جانم می ریخت نرم ناز آن بازو به بازو رفتنش! در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق می زد آرزویی دلنشین در دل من، با همه افسردگی موج می زد اشتیاقی آتشین زیر نور ماه دور از چشم غیر چشم ها بر یکدیگر می دوختیم هر نفس صد راز می گفتیم و باز در تب نا گفته ها می سوختیم نسترن ها از سر دیوار ها سر کشیدند از صدای پا ما ماه می پائیدمان از روی بام عشق می جوشید در رگ های ما سایه هامان مهربان تر بی دریغ یکدیگر را در بر داشتند تا میان کوچه ای با صد ملال دست از آغوش هم برداشتند! باز هنگام جدائی در رسید. سینه ها لرزان شد و دل ها شکست خنده ها در لرزش لب ها گریخت اشک ها بر روی رویا ها نشست چشم جان من به ناکامی گریست برق اشکی در نگاه او دوید نسترن ها سر به زیر انداختند! ماه را ابری به کام خود کشید تشنه تنها خسته جان آشفته حال در دل شب می سپردم ره خویش تا بگریم در غمش دیوانه وار خلوتی می خواستم دلخواه خویش! فریدون مشیری
نوع مطلب : فریدون مشیری، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
من در این بی تابی من در این مهلکه دردآشوب پی آغوش توأم ای در آغوش تو آرامش دریای خیال من در آغوش تو جان میگیرم من به آرامش دستان تو ایمان دارم نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، برچسب ها : شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
در دلم رازی هست؟چه كسی می فهمد؟ می سپارم آنرا به خیال و شب و تنهایی خود به كدامین انسان ؟ به كدامین مخلوق ؟ تو بگو هست كسی تا که مرا دریابد؟ چه طنین انگیز است تق تق پای خیالم که به دیپاچه ی فردا به خدا می راند و چه زیباست نیاز من و نازدل بی تاب من و خاطره ای پراحساس
ولی افسوس كه در راه دلم گم گشته.... تو به من میخندی و من از خنده ی تو می فهمم كه كسی نیست مرا دریابد... نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، برچسب ها : چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
آرام چشم های مرا باد برده است ... یاسوزش حرارت مرداد برده است ... دارم به چشمهای تومن فکر می کنم طغیانگری که ماهی آزاد برده است پوشیده نیست خواب و خیال مرا همان چشمی که بوی میکده می داد برده است صد بیستون خیال تو را داشتم ولی ... لعنت به آنکه تیشه ی فرهاد برده است حالی نمانده است برایم که بد شود حالی که زخم کاری بیداد برده است حالا فرار می کنم از تنگنای آن عصیانگری که فرصت فریاد برده است از هیچ کس توقع یاری نداشتم حتی کسی که عشق من از یاد برده است سمی نفوذ کرده درونم و نم نمک اشکی که از دوچشم من افتاد برده است سیدمهدی هاشمی نژاد (م- شوریده) نوع مطلب : منوچهر آتشی-انوری-سیدمهدی نژادهاشمی (م- شوریده)-پرویز ناتل خانلری، برچسب ها : چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
پرواز می کند دل من در خیال تو در دور بسته ی نرسیدن به بال تو من بچه ی جنوبم و زاغه نشین غم دائم به فکر آمدنم تا شمال تو تو قطعه ی بهاری دنیای ممکنی کی می رسم به موسم تحویل سال تو آوازه ات رسیده به سیمرغ و کوه قاف در بند خود گرفته مرا قیل و قال تو زیتون چشم های تو تاج سر سزار خورشید را به قتل رسانده هلال تو حتی غروب باده خور چشم های توست آخر نمی شود بشوم بی خیال تو حافظ به من جواب نداد و ستاره ها گم می شوند در صور چشم زال تو از پیچش و تسلسل موهوم چشمهات پی برده ام نمی رسم آخر به فال تو در این کویر تف زده سیراب می شود بر روی گونه هام گل دستمال تو دیگر دمی سپیدی ِ این چشم های من پاسخ نمی دهد به نگاه و سوال تو دارد دوباره می چکد آرام و بی قرار از چشم های خاکی من حس و حال تو جنسم شبیه چینی ِ سهراب بود اگر درهم نمی شکست برایت سفال تو آخر رمق نمانده برایش بایستد ... بر روی شاخسار زمان سیب کال تو با باد سرد آخر ِ اسفند می رود چرخی نمی زند به هوای محال تو سیدمهدی هاشمی نژاد (م- شوریده) نوع مطلب : منوچهر آتشی-انوری-سیدمهدی نژادهاشمی (م- شوریده)-پرویز ناتل خانلری، برچسب ها : چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
تو را می خواند آخر بار،این محکوم اعدامی که برهم ساده بگذارد ، دوپلکش را به آرامی نمی خواهم بدون تو ببینم پشت پرچین را... چه فرقی میکند بیرون بیاید صبح یا شامی نه دل مبهوت چشمانی ، نه جان درگیر احساسی... چگونه می شود پیدا کند عمرم سرانجامی محالی خوب می دانم ، رسیدن تا تو ممکن نیست ولی طاقت ندارم می پرم از روی هر بامی شرارانگیز و جان فرسا نشستی در خیال من بریز امشب برایِ من بریز از شوکران جامی من از چشمان ِ تو خواندم که تو پیمان شکن هستی ... نمی بینم وفایت را ، وَ می میرم به ناکامی نه پروانه ، نه حتی قاصدک اینجا نمی آید گریزی نیست از جولان ِ بی پایان ِ بدنامی به دیدارم نمی آید کسی، از ریشه می سوزم به آخر می رسد شمع و ندارد نیک فرجامی سیدمهدی هاشمی نژاد (م- شوریده)
نوع مطلب : منوچهر آتشی-انوری-سیدمهدی نژادهاشمی (م- شوریده)-پرویز ناتل خانلری، برچسب ها : زین نهفته ترین احتمال می ترسم
در آخرین قدم از ابتذال می ترسم از آنکه لحظه ی آخر به حکم تقدیرم خدا نکرده نباشد مجال می ترسم اگر گه بارش باران وضوی پنجره هاست ز جنس خاکم و از انحلال می ترسم خدا کند که یقینی دوباره شک نشود حقیقتا من از ایمان کال می ترسم دوباره تکیه بر پرواز می کنم و از این دو بال خسته و گاهی وبال می ترسم و باز حس جدیدی رجوع کرده به من زمینی ام ، چه کنم ، از زوال می ترسم مسافری که قرار است بگذرد ای کاش گذر کند که من از روز و سال می ترسم قطار می شود این بیت ها ، سلیمان شو بیا من از غزل ، از انفعال می ترسم و صادقانه بگویم ، در اوج یک باور از این نهفته ترین احتمال می ترسم نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، برچسب ها : چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
ای دوست مرو که بی تو سامانم نیست
من پیر شدم ، طاقت هجرانم نیست از داغ فراق نرگست ، چشمانم خشکیده شده ، اشک به دامانم نیست کافر بشوم چون بروی از پیشم پنهان مشو ای قبله ، که ایمانم نیست گفتی چو "ز پیشت نروم" درد گریخت رفتی و ز درد هجر ، درمانم نیست وقتی که سرود وصل سر می دادی گفتم که دگر دل پریشانم نیست اندوه فراق تو فنا می کندم میلی به صفای زیر بارانم نیست دستم به گریبان تو بیضا می شد گویی که دگر، موسی عمرانم نیست زده ام زار چنین تا تو ز پیشم نروی رفتی و خوار شدم ، توان عصیانم نیست همگان منع کنند تا که رهایت سازم با خیالت چه کنم؟ امید پایانم نیست محمد قدیمی نوع مطلب : علی اطهری کرمانی-خسرو نکونام-ایرج جنتی عطایی-کیوان شاهبداغی-محمد قدیمی-بهمن رافعی-عباس معروفی، برچسب ها : ![]() ![]() Özlüyorum seni. Gücüm yetmiyor unutmaya Özlüyorum elini tutmayi sesini duymayi Boynuna sarilip omuzunda aglamayi Nedensiz sevinçleri Hasret dolu sevgi dolu simsicak düslerimi Özlüyorum Gücüm yetmiyor unutmaya Seni aramazsam unuturum sanmistim Girmez sanmistim hayalin beynime Geceleri düslerimde Gündüz baktigim heryerde seni Özlüyorum.. Renkler gitmenle soldu Kirmizi kirmiziligini unuttu Mavi maviliginin farkinda degil Beyaz yanliz sen giydiginde güzelligini haykiriyormus Özlüyorum Bu özlem bu bekleyis hiç bitmiyecek Ruhumda sana açan eflatun renkli çiçekler solmayacak Olmasanda sensiz sensizligi yasatacagim Sensiz seninle olmayi basaracagim Sonun yaklastigini hissettigim gün Beyaz,bembeyaz mendilimi sallayarak Sensiz yasamin kahrediciligine veda ederek Seninle sonsuzluga kavusacagim. نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، برچسب ها : سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
![]() Seni sevdim,
sevgilerin en güzelini vermek için. Seni düşündüm gecelerce, en güzel düşlerimde yaşattım seni. Ne varsa sana adadım elimdekileri, sana adadım, yüreğimin her zerresini. Yanlızca sen sev istedim, sen sar istedim, yüreğimin her köşesini. Seni gördüm nereye baktıysam, gözlerime işledim gözlerini. Ve yalandan uzak, en temiz sevdayla, yarınlarımda bir sana yer verdim. Bir tek, seni yazdım kaderim diye, bir tek seni istedim, herşeyden çok. Sen yoksan, anlamsız dünya, anlamsız yaşamak. Sensizliği, ölümden bin beter bildim. ![]() Gülüyorsam, mutluysam, bunca çileye inat, bilirim ki, bu senin eserin. Bir tek senin kollarındayken, yaşamayı seviyorsam, senin kollarındayken acıları siliyorsam, her ne kadar kabul etmesende, ben seni, daha çok seviyorsam, biliyorum ki, bu senin eserin...... ![]() Ve, hiç bir zaman anlatamam, seni sevmenin tadını. Ve, doymaz yüreğim, doymaz ellerim, bedenim, seni sevmeye.. Bunca sene sonra seviyorsam kendimi, sen sevdiğin içindir beni. Ve seviyorsam seni, bana sevmeyi öğrettiğin içindir. Sevebildiğim tek insan, sen olduğun içindir. Biliyorum ki; ne zaman dolsa gözlerim, bir an acıyla, sen sileceksin gözyaşlarımı. Ne zaman sarılacak bir beden arasam, sen saracaksın beni. Ve, senin sıcaklığında tanıyacağım şefkati. Seninle gülecek, seninle ağlayacağım. Benim bildiğim tek gerçek, sen olacaksın hep. Ve ben, ![]() en güzel şiirlerimi sana saklayacağım, en güzel düşlerimi sana.. Sen yeter ki, yarınlarda, bugünkü gibi, sev beni. Senin sarhoşluğundan, hiç ayılmasın yüreğim. Ve, ecele kadar, benimle kal, yanlız benimle. Seviyorum seni, ve bir ömür yaşatacağım, yüreğimde SEVGİNİ............ BİRTANEM نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، برچسب ها : سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
![]() Sen gözlerimdin benim Hiç tükenmeyen bir pınar misali Süzülürken damla damla sular Bazen ılık, yüreğinin sıcaklığında Bazen buz kesmiş, kartal bakışlarında Bakarken bazen, yıldız parlaklığında .Sen gözlerimdin benim ![]() Sen sözlerimdin benim Dilimden dökülen bir çağlayan misali Ve yatağına sığmayan bir nehir Bazen bir çığlık sessizliğimde Bazen bir sitem haykırışlarımda Dökülürken dilimden, uçurumdan dökülür gibi .Sen sözlerimdin benim ![]() Sen ellerimdin benim Rüzgarlarınla doldurduğun bir yelken misali Bir sağa çekersin beni, bir sola Bazen savurursun açık denizlere Bazen vurursun acımadan kıyılarına Başıboş dümensiz, kapılacakken girdaplara .Sen ellerimdin benim ![]() Sen yüreğimdin benim Ritimsiz çalan bir saat misali Çalışıyorsun tik tak tik tak Bazen ileri gidiyorsun koşar gibi, Bazen geri kalıyorsun, sanki yorgun Ha durdu, ha duracak hala sana vurgun .Sen yüreğimdin benim ![]() Sen herşeyimdin benim Düşlerim, ümitlerim,geleceğim Ellerimdin, gözlerimdin ve yüreğim Bazen kapılsamda umutsuzluklara Bazen kızsamda yüreğim alev alev Sen ne görürsün beni. ne duyarsın Yine de sen herşeyimdin benim .Ve yine de herşeyimsin ![]() نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، برچسب ها : سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
GEÇTİĞİN YOLU YAKIN SAYARAK HASRETİN ZEHİRİYLE HER AN YANARAK GÖZLERİM ENGİNDE SENİ ANARAK GÜNLERCE İZİNİ BEKLEYECEĞİM GEÇTİĞİN YOLU YAKIN SAYARAK HASRETİN ZEHİRİYLE HER AN YANARAK GÖZLERİM ENGİNDE SENİ ANARAK GÜNLERCE İZİNİ BEKLEYECEĞİM KIRLARDA ÇİCEKLER BÜSBÜTÜN SOLSA AYDINLIK GECLER KARANLIK OLSA KALBİME HASRETİN ACISI DOLSA AYLARCA YOLUNU BEKLEYECEĞİM MEVSİMLER DURMADAN AKIP GİTSİN MURADINA EREMEYEN YOLCU ERSİN BUĞÜNLERDE AKIP GİTSİN ...BENDE YILLARCA YOLUNU BEKLEYECEĞİM نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، برچسب ها : سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
Unutmadım gözlerinin deniz mavisiniUnutmadım yüreğimle yüreğinin birleşmesiniYüreğinden çıkan sözlerin, her kelimesiniUnutmadım işte, unutmayacağımSeninle yaşadığımız günlerin her anınıNe dününü, ne bugününü, ne yarınınıGezindiğimiz yerlerin her yanınıUnutmadım işte, unutmayacağımHer buluştuğumuzda o sım sıkı sarılışınıHer iltifatımdan sonra, o tatlı tatlı bakışınıPırıl pırıl saçlarını, pamuk gibi yanaklarınıUnutmadım işte, unutmayacağımKızdığında oluşan o çatık kaşınıAnlamından anlam türettiğim o adınıYüreğimin o sevgi yüklü yarısınıUnutmadım işte, unutmayacağımKaranlık gecelerimeYıldız gibi düştüğün o günüTüm derdimi kederimi alıp götürdüğünüEn mutsuz anımda bileGözlerin aklıma geldiğindeYüzümü güldürdüğünüUnutmadım işte, unutmayacağımSen ne kadar giderken unut desendeBu aşkın ne kadar bittiğini söylesen deArdına bakmadan çekip gitsen deBen bu aşkı unutmadım, unutmayacağımنوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، برچسب ها : Bazen aşkı ararsın,Ama bulamazsın.Bazen aşk ben buradayım der,Duyamazsın.Bazen de aşk yanı başındadır.Bakarsın, göremezsin.Kimi zamanda aşk uzaklardadır.Gizli diyarlardadır.Gitmek istersin.Gidemezsin.Aşkı bulmuşsundur bazen de,Uzak da, yanı başında, ya da çevrende.Aşkını söylemek istersin.Söyleyemezsin.Bazen de aşk kendi gelir, seni bulur.İster uzak da ol, ister tam karşısında durAşkın sonu bazen hüsran, bazen de mutluluktur.Aşkın olduğu yer,Acı ve mutluluk doludur.Öyle söylenişi gibi kolay değil, zordur.Aşkı arıyorsan uzaklara bakma,Aşk her zaman yanı başında durur.Kimi zaman hiç tanımadığın biri,Kimi zamanda eski bir sevgili.Ama en önemlisi,Aşkın ta kendisi.Bulduysan aşkı, mutlusunKarşılıklıysa eğer, sevgi dolusunSaygısı varsa sana, onurlusun.Ama kıymetini bilki , “Aşk” aşk olsun.نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، برچسب ها : |
||||||||||||