تبلیغات
♥♥♥خلــوت دل♥♥♥ - مطالب اسفند 1389
 
♥♥♥خلــوت دل♥♥♥
با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد
درباره وبلاگ


بنام هستی بخش توانا

همیشه سعی کن لبخند بر لبانت,عشق در قلبت, لطف در نگاهت, محبت در چهره ات, بخشش در رفتارت وحق در زبانت جاری باشد و بس.

با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد.

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ، ظرف امروز پر از بودن توست ، زندگی را دریاب...

خودت باش و خودت را آنگونه كه هستی دوست بدار حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی این بها را بپرداز و خودت باش.

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق.
و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر،
كه خدا كسی را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگی‌تر است.


گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.

بزرگترین غمها همیشه پشت خنده های دروغین گم می شود، زیباترین احساسها همواره با توقعات بیجا اشتباه می شود. در زمانه ای كه بر لبها مهر سكوت خورده ، شادیها حتی واقعی ترینشان بوی غم می دهند، هستند كسانی كه با حرفهایشان احساسهای فراموش شده را بیدار می كنند، كسانی كه به معصومیت بره اعتقاد دارند، به عشقی كه مثل باد در دل گندم می پیچد و آن را می لرزاند اعتقاد دارند.

shahrashoob_aria@yahoo.com

مدیر وبلاگ : آریایی
موضوعات
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داغ کن - کلوب دات کام
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools

چهارشنبه 25 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
474167l68h9nknqq.gif
474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif
گاه یك سنجاقك
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه یك سنجاقك
همه معنی یك زندگی است.
474167l68h9nknqq.gif474167l68h9nknqq.gif
474167l68h9nknqq.gif




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
خوبِ خوبِ نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند،

بهتر از شراب، بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی است،

من تو را، به خلوت خدایی خیال خود:

(( بهترینِ بهترینِ من )) خطاب می کنم،

 بهترینِ بهترینِ من!

فریدون مشیری




نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
                    

مرا دریاب

تو ای تنهاترین شاهد

تو ای تنها در این دنیا و هر دنیا

 

بجز تو آشنایی من نمی‌یابم

بجز تو تكیه‌گاه و همزبانی من نمی‌خواهم

مرا دریاب

 

تو میدانی كه من آرام و دلپاكم

و میدانی كه قلبم جز به عشق تو

و نام تو

و یاد تو

نخواهد زد

 

و می‌دانی كه من ناخوانده مهمانی در این ظلمت‌سرا هستم

كه من تنهاترین تنهای بی‌سامان این شهرم

مرا بنگر.. مرا دریاب

 

قسم به راز چشمانم

به‌ اقیانوس بی‌پایان رویایم

به رنگ زرد به رنگ بی‌وفایی‌ها

   

به عشق پاك

به ایمانم

 به چین صورت مادر

 به دست خسته‌ی بابا

به آه سرد تنهایی

به قلب مرده‌ی زاغان

به درد كهنه‌ی زندان

به اشك حسرت روحم

به راز سر به مُهر سینه‌ی اسبم

اگر دستم بگیری و

از این زندان رها سازی

برایت عاشقانه شعر خواهم گفت

همین یك قلب پاكم را

و روح بی‌قرارم را كه زندانی‌س

به تو ای مهربان تقدیم خواهم كرد

 

مرا از غربت زندان رها گردان

نگاه بی‌پناهم بر در زندان تنهایی روح خسته‌ام خشكید

              

مرا دریاب كه غمگینم





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

غــــم هــجــران تـــو را چــاره و درمــان چه کنم

هـمـه روز و هـمـه شـب دیده ی گریان چه کنم

 

ای کـــه آرامــش جــان در گــروی روی تــو بــود

رفتی و بی تـو بـر ایـن حـال پـریـشـان چـه کنم

 

تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین

وای بـــر مـــن تـــو بــگـــو بـا نی نـالان چه کنم

 

کس نـدانـسـت چـه بـگـذشـت مـیـان من و تـو

بی تــو در انـجـمـن ایــن هــمــه نـادان چه کنم





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
بار خدایا...
از عشق امروزمان برای فرداهایمان چیزی باقی بگذار 
برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم ، چیزی کنار بگذار

یک مشت.... 
اندازۀ یک لبخند...
یک خاطره.... 
یک نگاه....

تا دوباره بشکفد
تا دوباره ببارد و سیراب گرداند همۀ قلب و روح و جانمان را....




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

  صبر کن قصه به پایان نرسیده است


هنوز  قصه گو نقش جمالت نکشیده است هنوز 


 به کجا می روی ای همدم شیرین سخنم


شاه بیت غزلم کام ندیده است هنوز 


 ز چه ترک دل غمدیده ی عاشق بکنی


عشق پایان کلامت نشنیده است هنوز


 گوش کن حال که عزم دگران داری تو


باغبان غنچه ی خوشبو که نچیده است هنوز


پایمال ار چه نمودی دل عاشق ز جفا


لیک عاشق ز رخت دل نبریده است هنوز...





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد


قیصر امین پور 




نوع مطلب : قیصر امین پور، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ...

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم ،

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ...

که از خاک گلویم سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد ،

 بدست کودکی کستاخ  و بازیگوش .

 و او یکریز و پی در پی ،

 دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد .

 و خواب خفتگان را آشفته تر سازد .

 بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگبارم را .


دکتر علی شریعتی  





نوع مطلب : دکتر علی شریعتی، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

بگذار سپیده سر زند. 


چه باك كه من بمیرم و شبنم فرو خشكد. 


و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد. 


و مهتاب رنگ بازد و ستاره سحری باز گردد. 


و را كهكشان بسته شود ...

 
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پركشد 


بگذار... 


دکتر علی شریعتی  






نوع مطلب : دکتر علی شریعتی، 
برچسب ها :

یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست...

بستی از روی محبّت بزنیم!!

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود...!

یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم...

حق به شب بو بدهیم...

و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!!

وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا..!

زندگی شیرین است! زندگی باید کرد...

و بدانم که شبی، خواهم رفت..!!!!!!!!

و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی.....!!!!




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
خوشا دردی که درمانش تو باشی 
خوشا راهی که پایانش تو باشی 
خوشا چشمی که رخسار تو بیند 
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی 
خوشا جانی که جانانش تو باشی 
خوشی و خرمی و کامرانی 
کسی دارد که خواهانش تو باشی 
چه خوش باشد دل امیدواری 
که امید دل و جانش تو باشی! 
همه شادی و عشرت باشد، ای دوست 
در آن خانه که مهمانش تو باشی
گل و گلزار خوش آید کسی را 
که گلزار و گلستانش تو باشی 
چه باک آید ز کس آن را که او را 
نگهدار و نگهبانش تو باشی 
مپرس از کفر و ایمان بی‌دلی را 
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
مشو پنهان از آن عاشق که پیوست 
همه پیدا و پنهانش تو باشی 
برای آن به ترک جان بگوید 
دل بیچاره، تا جانش تو باشی 
عراقی طالب درد است دایم 
به بوی آنکه درمانش تو باشی

عراقی همدانی




نوع مطلب : عراقی-شمس لنگرودی-روشن سلیمانی-داعی انجدانی-علی اکبر ثابتیان-ابو الفضل صمدی-کامران رسول زاده، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی 
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی


 
 سهیل محمودی





نوع مطلب : بهمن کیاست-سهیل محمودی-پروفسور هشترودی-بهادر یگانه-دکتر غلامرضا فتحی-سیاوش کسرایی ، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

عاشقم ، سوخته ام ، وابگذارید مرا

لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا

من در افتاده ام از پا ، دگر ای همسفران

ببُرید از من و تنها بگذارید مرا

سرنوشت من و دل بی سر و سامانی بود

به قضا و قدَر اینجا بگذارید مرا

عاقلان ، راه سلامت به شما ارزانی

من که مجنونم و رسوا ، بگذارید مرا

خسته و کوفته از شور و شر زندگیم

یک دم آسوده ز غوغا بگذارید مرا

تلخ کامم که به غمخواری من بنشینید

شاد از آنم که به غمها بگذارید مرا

دل دیوانۀ عاشق ، نشود پند پذیر

بهتر آنست به خود وا بگذارید مرا

نیست کاری به شما مردم فرزانه مرا

 وا گذارید دمی با دل دیوانه مرا

خودپرستی زشما دوست پرستی ازمن

 غم جان است شما راغم جانانه مرا

کاش دراتش حسرت نگذارد چون شمع

انکه دراتش غم سوخت چو پروانه مرا

گرنگشتی به مراد دلم ای چرخ مگرد

 بی نیاز از تو کند گردش پیمانه مرا

عاقلان عیب من ازباده پرستی نکنید

 عالمی هست دراین گوشه میخانه مرا

هستم ای رهرو هشیار خدا را مددی

یا به میخانه رسان یا به درخانه مرا

یاد از ان شب که به دیوانگیم قهقهه زد

 ریخت این سلسله زلف چو بر شانه مرا

اطهری نالم از ان چشم فسونگر حاشا

 دل من کرد به دیوانگی افسانه مرا

 


علی اطهری کرمانی





نوع مطلب : علی اطهری کرمانی-خسرو نکونام-ایرج جنتی عطایی-کیوان شاهبداغی-محمد قدیمی-بهمن رافعی-عباس معروفی، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

مشت می‌کوبم بر در
پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم،
-آآآآآآی!

با شما هستم!

این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می‌گردم،
لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می‌خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،

چاره درد مرا باید این داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟


فریدون مشیری





نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

به نامردمان مهر كردم بسی

نچیدم گل مردمی از كسی

 

بسا كس كه از پا در افتاده بود

سراسر توان را زكف داده بود

 

نه نیروش در تن، نه در مغز، رای

دو دستش گرفتم كه خیزد بپای

 

چو كم كم به نیروی من پا گرفت

مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ

 

بحیلت گری خنجری از پشت زد

بخونم ز نامردی انگشت زد

 

شكستند پشتم نمكخوار گان

دورویان بیشرم و پتیارگان

 

گره زد بكارم سر انگشتشان

تبسم بلب، تیغ در مشتشان

 

ندارم هراسی ز نیروی مشت

مرا ناجوانمردی خلق، كشت

 

محبت به نامرد، كردم بسی

محبت نشاید به هر ناكسی

 

تهی دستی و بیكسی درد نیست

كه دردی چو دیدار نامرد نیست

 

مهدی سهیلی





نوع مطلب : مهدی سهیلی، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است .

هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گوید

نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ـ

قدمی، راه محبت پوید

***

خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .

***

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ـ

نقشه یی شیطانیست

در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله پنهانیست .

***

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائی بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

***

خنده ها میشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی

همه بر درد كسان مینگرند ـ

لیك دستی نبرند از پی درمان كسی

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ریشه عشق، فسرد

واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمی كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، لیك مبوی

لب گرمی كه ز عشق ـ

ننشیند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخنی كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نیز، مگو

***

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه كنی .

***

درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپیدی كه به سقف فلك است

سكه نیرنگ است

سكه ای بهر فریب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خردیم و همین زال فلك

با چنین سكه زرد ـ

و همین سكه سیمین سپید ـ

میفریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ

گفته ام با دل خویش:

مزرع سبز فلك دیدم و بس نیرنگش

نتوانم كه گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فریب ـ

« آشنا » بیگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوی مهر، گریخت

تار پیوند، گسست

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟


مهدی سهیلی





نوع مطلب : مهدی سهیلی، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
در سکوت دلنشین نیمه شب
میگذشتیم از میان کوچه ها
رازگویان، هر دو غمگین، هر دو شاد 
هر دو بودیم از همه عالم جدا. 

تکیه بر بازوی من می داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جانم می ریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش! 

در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق می زد آرزویی دلنشین
در دل من، با همه افسردگی
موج می زد اشتیاقی آتشین


زیر نور ماه دور از چشم غیر
چشم ها بر یکدیگر می دوختیم 
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب نا گفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوار ها
سر کشیدند از صدای پا ما
ماه می پائیدمان از روی بام 
عشق می جوشید در رگ های ما 

سایه هامان مهربان تر بی دریغ 
یکدیگر را در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند! 

باز هنگام جدائی در رسید.
سینه ها لرزان شد و دل ها شکست 
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رویا ها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداختند!
ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب می سپردم ره خویش 
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی می خواستم دلخواه خویش!

فریدون مشیری




نوع مطلب : فریدون مشیری، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
من در این بی تابی

من در این مهلکه دردآشوب

پی آغوش توأم 

ای در آغوش تو آرامش دریای خیال

من در آغوش تو جان میگیرم

من به آرامش دستان تو ایمان دارم




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
در دلم رازی هست؟چه كسی می فهمد؟

می سپارم آنرا به خیال و شب و تنهایی خود

به كدامین انسان ؟ به كدامین مخلوق ؟

تو بگو هست كسی تا که مرا دریابد؟

چه طنین انگیز است تق تق پای خیالم که به دیپاچه ی فردا به خدا می راند

و چه زیباست نیاز من و نازدل بی تاب من

و خاطره ای پراحساس

ولی افسوس كه در راه دلم گم گشته....

تو به من میخندی

و من از خنده ی تو می فهمم

كه كسی نیست مرا دریابد...




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
آرام چشم های مرا باد برده است ...
یاسوزش حرارت مرداد برده است ...
دارم به چشمهای تومن فکر می کنم
طغیانگری که ماهی آزاد برده است
پوشیده نیست خواب و خیال مرا همان
چشمی که بوی میکده می داد برده است 
صد بیستون خیال تو را داشتم ولی ...
لعنت به آنکه تیشه ی فرهاد برده است
حالی نمانده است برایم که بد شود
حالی که زخم کاری بیداد برده است
حالا فرار می کنم از تنگنای آن
عصیانگری که فرصت فریاد برده است
از هیچ کس توقع یاری نداشتم
حتی کسی که عشق من از یاد برده است
سمی نفوذ کرده درونم و نم نمک
اشکی که از دوچشم من افتاد برده است

سیدمهدی هاشمی نژاد (م- شوریده)





نوع مطلب : منوچهر آتشی-انوری-سیدمهدی نژادهاشمی (م- شوریده)-پرویز ناتل خانلری، 
برچسب ها :

چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
پرواز می کند دل من در خیال تو
در دور بسته ی نرسیدن به بال تو
من بچه ی جنوبم و زاغه نشین غم
دائم به فکر آمدنم تا شمال تو
تو قطعه ی بهاری دنیای ممکنی
کی می رسم به موسم تحویل سال تو
آوازه ات رسیده به سیمرغ و کوه قاف
در بند خود گرفته مرا قیل و قال تو
زیتون چشم های تو تاج سر سزار
خورشید را به قتل رسانده هلال تو
حتی غروب باده خور چشم های توست
آخر نمی شود بشوم بی خیال تو
حافظ به من جواب نداد و ستاره ها
گم می شوند در صور چشم زال تو
از پیچش و تسلسل موهوم چشمهات
پی برده ام نمی رسم آخر به فال تو
در این کویر تف زده سیراب می شود
بر روی گونه هام گل دستمال تو
دیگر دمی سپیدی ِ این چشم های من
پاسخ نمی دهد به نگاه و سوال تو
دارد دوباره می چکد آرام و بی قرار
از چشم های خاکی من حس و حال تو
جنسم شبیه چینی ِ سهراب بود اگر
درهم نمی شکست برایت سفال تو
آخر رمق نمانده برایش بایستد ...
بر روی شاخسار زمان سیب کال تو
با باد سرد آخر ِ اسفند می رود
چرخی نمی زند به هوای محال تو

سیدمهدی هاشمی نژاد (م- شوریده)





نوع مطلب : منوچهر آتشی-انوری-سیدمهدی نژادهاشمی (م- شوریده)-پرویز ناتل خانلری، 
برچسب ها :

چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
تو را می خواند آخر بار،این محکوم اعدامی
که برهم ساده بگذارد ، دوپلکش را به آرامی
نمی خواهم بدون تو ببینم پشت پرچین را...
چه فرقی میکند بیرون بیاید صبح یا شامی
نه دل مبهوت چشمانی ، نه جان درگیر احساسی...
چگونه می شود پیدا کند عمرم سرانجامی
محالی خوب می دانم ، رسیدن تا تو ممکن نیست
ولی طاقت ندارم می پرم از روی هر بامی
شرارانگیز و جان فرسا نشستی در خیال من
بریز امشب برایِ من بریز از شوکران جامی
من از چشمان ِ تو خواندم که تو پیمان شکن هستی ...
نمی بینم وفایت را ، وَ می میرم به ناکامی
نه پروانه ، نه حتی قاصدک اینجا نمی آید
گریزی نیست از جولان ِ بی پایان ِ بدنامی
به دیدارم نمی آید کسی، از ریشه می سوزم
به آخر می رسد شمع و ندارد نیک فرجامی

سیدمهدی هاشمی نژاد (م- شوریده)




نوع مطلب : منوچهر آتشی-انوری-سیدمهدی نژادهاشمی (م- شوریده)-پرویز ناتل خانلری، 
برچسب ها :

چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
زین نهفته ترین احتمال می ترسم
در آخرین قدم از ابتذال می ترسم
از آنکه لحظه ی آخر به حکم تقدیرم
خدا نکرده نباشد مجال می ترسم
اگر گه بارش باران وضوی پنجره هاست
ز جنس خاکم و از انحلال می ترسم
خدا کند که یقینی دوباره شک نشود
حقیقتا من از ایمان کال می ترسم
دوباره تکیه بر پرواز می کنم و از این
دو بال خسته و گاهی وبال می ترسم
و باز حس جدیدی رجوع کرده به من
زمینی ام ، چه کنم ، از زوال می ترسم
مسافری که قرار است بگذرد ای کاش
گذر کند که من از روز و سال می ترسم
قطار می شود این بیت ها ، سلیمان شو
بیا من از غزل ، از انفعال می ترسم
و صادقانه بگویم ، در اوج یک باور
از این نهفته ترین احتمال می ترسم





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
ای دوست مرو که بی تو سامانم نیست
من پیر شدم ، طاقت هجرانم نیست
از داغ فراق نرگست ، چشمانم
خشکیده شده ، اشک به دامانم نیست
کافر بشوم چون بروی از پیشم
پنهان مشو ای قبله ، که ایمانم نیست
گفتی چو "ز پیشت نروم" درد گریخت
رفتی و ز درد هجر ، درمانم نیست
وقتی که سرود وصل سر می دادی
گفتم که دگر دل پریشانم نیست
اندوه فراق تو فنا می کندم
میلی به صفای زیر بارانم نیست
دستم به گریبان تو بیضا می شد
گویی که دگر، موسی عمرانم نیست
زده ام زار چنین تا تو ز پیشم نروی
رفتی و خوار شدم ، توان عصیانم نیست
همگان منع کنند تا که رهایت سازم
با خیالت چه کنم؟ امید پایانم نیست

محمد قدیمی 




نوع مطلب : علی اطهری کرمانی-خسرو نکونام-ایرج جنتی عطایی-کیوان شاهبداغی-محمد قدیمی-بهمن رافعی-عباس معروفی، 
برچسب ها :

سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی



Özlüyorum seni. Gücüm yetmiyor unutmaya 
Özlüyorum elini tutmayi sesini duymayi 
Boynuna sarilip omuzunda aglamayi 
Nedensiz sevinçleri 
Hasret dolu sevgi dolu simsicak düslerimi 
Özlüyorum 
Gücüm yetmiyor unutmaya 
Seni aramazsam unuturum sanmistim 
Girmez sanmistim hayalin beynime 
Geceleri düslerimde 
Gündüz baktigim heryerde seni 
Özlüyorum.. 
Renkler gitmenle soldu 
Kirmizi kirmiziligini unuttu 
Mavi maviliginin farkinda degil 
Beyaz yanliz sen giydiginde güzelligini haykiriyormus 
Özlüyorum 
Bu özlem bu bekleyis hiç bitmiyecek 
Ruhumda sana açan eflatun renkli çiçekler solmayacak 
Olmasanda sensiz sensizligi yasatacagim 
Sensiz seninle olmayi basaracagim 
Sonun yaklastigini hissettigim gün 
Beyaz,bembeyaz mendilimi sallayarak 
Sensiz yasamin kahrediciligine veda ederek 
Seninle sonsuzluga kavusacagim. 





نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، 
برچسب ها :

سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

Seni sevdim, 
sevgilerin en güzelini vermek için. 
Seni düşündüm gecelerce, 
en güzel düşlerimde yaşattım seni. 
Ne varsa sana adadım elimdekileri, 
sana adadım, yüreğimin her zerresini. 
Yanlızca sen sev istedim, 
sen sar istedim, yüreğimin her köşesini. 
Seni gördüm nereye baktıysam, 
gözlerime işledim gözlerini. 
Ve yalandan uzak, 
en temiz sevdayla, 
yarınlarımda bir sana yer verdim. 
Bir tek, seni yazdım kaderim diye, 
bir tek seni istedim, herşeyden çok. 
Sen yoksan, anlamsız dünya, anlamsız yaşamak. 
Sensizliği, ölümden bin beter bildim. 

Gülüyorsam, mutluysam, bunca çileye inat, 
bilirim ki, bu senin eserin. 
Bir tek senin kollarındayken, 
yaşamayı seviyorsam, 
senin kollarındayken acıları siliyorsam, 
her ne kadar kabul etmesende, 
ben seni, daha çok seviyorsam, 
biliyorum ki, bu senin eserin...... 

Ve, hiç bir zaman anlatamam, seni sevmenin tadını. 
Ve, doymaz yüreğim, 
doymaz ellerim, bedenim, seni sevmeye.. 
Bunca sene sonra seviyorsam kendimi, 
sen sevdiğin içindir beni. 
Ve seviyorsam seni, 
bana sevmeyi öğrettiğin içindir. 
Sevebildiğim tek insan, sen olduğun içindir. 
Biliyorum ki; 
ne zaman dolsa gözlerim, bir an acıyla, 
sen sileceksin gözyaşlarımı. 
Ne zaman sarılacak bir beden arasam, 
sen saracaksın beni. 
Ve, senin sıcaklığında tanıyacağım şefkati. 
Seninle gülecek, seninle ağlayacağım. 
Benim bildiğim tek gerçek, 
sen olacaksın hep. 
Ve ben, 

en güzel şiirlerimi sana saklayacağım, 
en güzel düşlerimi sana.. 
Sen yeter ki, 
yarınlarda, bugünkü gibi, sev beni. 
Senin sarhoşluğundan, hiç ayılmasın yüreğim. 
Ve, ecele kadar, 
benimle kal, yanlız benimle. 
Seviyorum seni, 
ve bir ömür yaşatacağım, 
yüreğimde SEVGİNİ............ 
BİRTANEM 






نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، 
برچسب ها :

سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی


Sen gözlerimdin benim
Hiç tükenmeyen bir pınar misali
Süzülürken damla damla sular
Bazen ılık, yüreğinin sıcaklığında
Bazen buz kesmiş, kartal bakışlarında
Bakarken bazen, yıldız parlaklığında
.Sen gözlerimdin benim

Sen sözlerimdin benim
Dilimden dökülen bir çağlayan misali
Ve yatağına sığmayan bir nehir
Bazen bir çığlık sessizliğimde
Bazen bir sitem haykırışlarımda
Dökülürken dilimden, uçurumdan dökülür gibi
.Sen sözlerimdin benim

Sen ellerimdin benim
Rüzgarlarınla doldurduğun bir yelken misali
Bir sağa çekersin beni, bir sola
Bazen savurursun açık denizlere
Bazen vurursun acımadan kıyılarına
Başıboş dümensiz, kapılacakken girdaplara
.Sen ellerimdin benim

Sen yüreğimdin benim
Ritimsiz çalan bir saat misali
Çalışıyorsun tik tak tik tak
Bazen ileri gidiyorsun koşar gibi,
Bazen geri kalıyorsun, sanki yorgun
Ha durdu, ha duracak hala sana vurgun
.Sen yüreğimdin benim

Sen herşeyimdin benim
Düşlerim, ümitlerim,geleceğim
Ellerimdin, gözlerimdin ve yüreğim
Bazen kapılsamda umutsuzluklara
Bazen kızsamda yüreğim alev alev
Sen ne görürsün beni. ne duyarsın
Yine de sen herşeyimdin benim
.Ve yine de herşeyimsin 






نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، 
برچسب ها :

سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی

GEÇTİĞİN YOLU YAKIN SAYARAK

HASRETİN ZEHİRİYLE HER AN YANARAK

GÖZLERİM ENGİNDE SENİ ANARAK

GÜNLERCE İZİNİ BEKLEYECEĞİM

GEÇTİĞİN YOLU YAKIN SAYARAK

HASRETİN ZEHİRİYLE HER AN YANARAK

GÖZLERİM ENGİNDE SENİ ANARAK

GÜNLERCE İZİNİ BEKLEYECEĞİM

KIRLARDA ÇİCEKLER BÜSBÜTÜN SOLSA

AYDINLIK GECLER KARANLIK OLSA

KALBİME HASRETİN ACISI DOLSA

AYLARCA YOLUNU BEKLEYECEĞİM

MEVSİMLER DURMADAN AKIP GİTSİN

MURADINA EREMEYEN YOLCU ERSİN

BUĞÜNLERDE AKIP GİTSİN

...BENDE YILLARCA YOLUNU BEKLEYECEĞİM






نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، 
برچسب ها :

سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
Unutmadım gözlerinin deniz mavisini
Unutmadım yüreğimle yüreğinin birleşmesini
Yüreğinden çıkan sözlerin, her kelimesini
Unutmadım işte, unutmayacağım
Seninle yaşadığımız günlerin her anını
Ne dününü, ne bugününü, ne yarınını
Gezindiğimiz yerlerin her yanını
Unutmadım işte, unutmayacağım
Her buluştuğumuzda o sım sıkı sarılışını
Her iltifatımdan sonra, o tatlı tatlı bakışını
Pırıl pırıl saçlarını, pamuk gibi yanaklarını
Unutmadım işte, unutmayacağım
Kızdığında oluşan o çatık kaşını
Anlamından anlam türettiğim o adını
Yüreğimin o sevgi yüklü yarısını
Unutmadım işte, unutmayacağım
Karanlık gecelerime
Yıldız gibi düştüğün o günü
Tüm derdimi kederimi alıp götürdüğünü
En mutsuz anımda bile
Gözlerin aklıma geldiğinde
Yüzümü güldürdüğünü
Unutmadım işte, unutmayacağım
Sen ne kadar giderken unut desende
Bu aşkın ne kadar bittiğini söylesen de
Ardına bakmadan çekip gitsen de
Ben bu aşkı unutmadım, unutmayacağım




نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، 
برچسب ها :

سه شنبه 3 اسفند 1389 :: نویسنده : آریایی
Bazen aşkı ararsın,
Ama bulamazsın.
Bazen aşk ben buradayım der,
Duyamazsın.
Bazen de aşk yanı başındadır.
Bakarsın, göremezsin.
Kimi zamanda aşk uzaklardadır.
Gizli diyarlardadır.
Gitmek istersin.
Gidemezsin.
Aşkı bulmuşsundur bazen de,
Uzak da, yanı başında, ya da çevrende.
Aşkını söylemek istersin.
Söyleyemezsin.
Bazen de aşk kendi gelir, seni bulur.
İster uzak da ol, ister tam karşısında dur
Aşkın sonu bazen hüsran, bazen de mutluluktur.
Aşkın olduğu yer,
Acı ve mutluluk doludur.
Öyle söylenişi gibi kolay değil, zordur.
Aşkı arıyorsan uzaklara bakma,
Aşk her zaman yanı başında durur.
Kimi zaman hiç tanımadığın biri,
Kimi zamanda eski bir sevgili.
Ama en önemlisi,
Aşkın ta kendisi.
Bulduysan aşkı, mutlusun
Karşılıklıysa eğer, sevgi dolusun
Saygısı varsa sana, onurlusun.
Ama kıymetini bilki , “Aşk  aşk olsun.





نوع مطلب : اشعار ترکی استانبولی، 
برچسب ها :



( کل صفحات : 2 )    1   2