تبلیغات
♥♥♥خلــوت دل♥♥♥ - مطالب اشعار عاشقانه و آزاد
 
♥♥♥خلــوت دل♥♥♥
با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد
درباره وبلاگ


بنام هستی بخش توانا

همیشه سعی کن لبخند بر لبانت,عشق در قلبت, لطف در نگاهت, محبت در چهره ات, بخشش در رفتارت وحق در زبانت جاری باشد و بس.

با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد.

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ، ظرف امروز پر از بودن توست ، زندگی را دریاب...

خودت باش و خودت را آنگونه كه هستی دوست بدار حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی این بها را بپرداز و خودت باش.

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق.
خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق.
و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر،
كه خدا كسی را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگی‌تر است.


گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.

بزرگترین غمها همیشه پشت خنده های دروغین گم می شود، زیباترین احساسها همواره با توقعات بیجا اشتباه می شود. در زمانه ای كه بر لبها مهر سكوت خورده ، شادیها حتی واقعی ترینشان بوی غم می دهند، هستند كسانی كه با حرفهایشان احساسهای فراموش شده را بیدار می كنند، كسانی كه به معصومیت بره اعتقاد دارند، به عشقی كه مثل باد در دل گندم می پیچد و آن را می لرزاند اعتقاد دارند.

shahrashoob_aria@yahoo.com

مدیر وبلاگ : آریایی
موضوعات
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داغ کن - کلوب دات کام
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools

پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
تو بیا قاصدک بوته آرام خیال 


در میان غم وغوغای وصال 


مرگ مرداب مرا باور کن 


قصه عاشق صادق شدن ساحل را


ای که فقدان تو عصیان من است


غم تنهایی تو مرگ من است 


حاصل عمر تو بر جان من است 


نازنین عمر مرا باور کن




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،

اگر به حجله آشنایی،

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند،

كبوترت در حسرت پر كشیدن پرپر زد!

تو حرفشان را باور نكن!

تمام این سالها كنار ِ من بودی!

كنار دلتنگی ِ دفاترم!

در گلدان چینی ِ اتاقم!

در دلم...

تو با من نبودی و من با تو بودم!

مگر نه كه با هم بودن،

همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب،

شعرهای نو سروده باران و بوسه را

برای تو خواندم!

هر شب، شب بخیری به تو گفتم 

و جواب ِ تو را،

از آنسوی سكوت ِ خوابهایم شنیدم!

تازه همین عكس ِ طاقچه نشین ِ تو،

همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!

فرقی نداشت كه فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد،

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!?




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
کاش دل مثل کبوتری بود

که هر صبح

رهایش می کردم به آسمان 

و هر غروب

دوباره به سینه می نشست .




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی

هوای باران داشت نگاه غمگینم

 

چه تلخ می رفتی چه تلخ شیرینم

 

شب جدایی با تمام محجوبی

 

تو را صدا می زد سکوت سنگینم

  

ستاره ها گفتند که باز می آیی

 

چه زودباور بود دل دهن بینم

  

سقوط سرخم را ندیده ای آیا؟

 

نمی کشی دستی به بال خونینم!؟

  

کجاست محتاجم به سکر چشمانت

 

که شعر هم امشب نداد تسکینم

  

نمی رسد دستم به دستهایت آه

 

چقدر بالایی چقدر پایینم   





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 10 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

 

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

 

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

 

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

 

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

 

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 10 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
تنها باران است كه گاهی ،

در اوج تنهایی من ،

در آن لحظه كه هیچ كس نیست ،

با من از تو می گوید...

ولی درد من از این است كه

دیریست باران نمی بارد!!!




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 10 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم


کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم


کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم


فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم


کاش وقتی آرزویی میکنیم
از دل شفاف مان هم رد شود


مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرف های قلبمان را بشنود




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 10 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
دلم لبریز اندوه است و تنگ دوستت دارم

بخوان شعری به آهنگ قشنگ دوستت دارم

قدم های مرا باران به سمت خانه تان آورد

به دستم شاخه ی یاسی به رنگ دوستت دارم

دلم شد تنگ آن روزی که می زد دست معصومت

مرا در کوچه ی رندان به سنگ دوستت دارم

کلاس اول عشق و دو همشاگردی عاشق

من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستت دارم

نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق باران را

به روی دفتر کاهی به زنگ دوستت دارم

در و دیوار این خانه پر است از شعر افسانه

پر از نقاشی بی آب و رنگ دوستت دارم




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
وقتی بهار نفس هایت، در مزارع 
رویاها و بر شاخسار خاطرات
متولد می شود
من چون پرستویی مشتاق به سوی تو
به پرواز در می آیم
وقتی قلم به یادت واژه ها
می سراید کاغذ دریا می شود
و حرفهایم مرغان دریایی، که بر روی صفحه آب 
به پرواز در می آیند و
عشق خود را به موجها اظهار 
می کنند
موجها نیز به شوق مرغان عاشق
از صفحه آبی دریا، سر به اوج می سایند
ای آرام بخش لحظه های دیوانگی من
من مست نگاه های توام،
می خواهم با تمام اخلاص فریاد بزنم
که به اندازه همه دریاها دوستت دارم...




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
در آخرین لحظه دیدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست
همان لبخندی كه توان را
از من می ربود بر لبانت
زینت بست.
و به آرامی از من فاصله
گرفتی بی هیچ كلامی.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود می گفتم :ای كاش این قامت
نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید كه
آسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن.




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
شمع ز پروانه بپرسید: " عشق چیست؟ " 
او به شمع پاسخ بداد: " پرسش چیست؟ "
عشق آنست کز برای زندگی 
قطره قطره آب میگردی و میسوزی، ولی این مرگ نیست
مرگ تو شبهای جمع روشن کند 
این خود آغازی دگر در زندگیست...
جانسپارم من به راه و نور تو 
عشق من در شعله های زندگیست
مرگ آنست کس تو را یادی نکرد 
مرگ خود در شعله های عشق دانم، زندگیست
می پرم من درکنارت، عاشقم 
سوختن در شعله هایت باک نیست
شعله بالا میرود تا آسمان 
من بسوزم، چون تو را معشوق نیست
عشق همچون شعله های آتشست 
چون دهدگرما و نور، سرما و شب را جای نیست
گفت سهراب این سخنهای ظریف 
با زر و زیور به دلها نقش بندد، عشق چیست




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریایی
آسمان امشب به حالم مویه کن

روح تبدار مرا پاشویه کن

آتش افکند عاشقی بر حاصلم

گریه کن در مجلس ختم دلم

گریه کن ای عشق، روحم تیر خورد

شانه احساس من شمشیر خورد

باید امشب را عزاداری کنم

تا سحر بر نعش دل زاری کنم

چشمم افسونخانه ناز کسی ست

سینه ام آیینهء راز کسی ست

باید امشب بشکنم آیینه را

وا کنم این عقدهء دیرینه را

شوخ چشمی بی شکیبم کرده است

با خودم حتی غریبم کرده است

هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست

او که می گویند پشت خوابهاست

پسر فرمانروای آبهاست

او که خویشاوند نزدیک گل است

شرح احساس ظریف بلبل است

آن بلا، آن درد خوب سینه سوز!

از کجا آمد، نمی دانم هنوز!

شاید از اعماق جنگلهای راز

شاید از پشت کپرهای نیاز

آمد و بر بام روحم پر کشید

از سر پرچین قلبم سر کشید 

آمد و من پیش پایش گم شدم

از جنون، ورد لب مردم شدم

آمد از دردش پُرم کرد و گذشت

بی وفا سیلی خورم کرد و گذشت

شمع بزمش بودم، آبم کرد و رفت

خنده ای کرد و خرابم کرد و رفت

رفت و کوه طاقتم را باد بًرد

یوسف امید من در چاه مًرد

رفت و طاق عشق من آوار شد

ای بخُشکی شانس!اینهم یار شد؟

عاشقان آیینهء روح همند

مرهم دلهای مجروح همند

عشق همخوابی آب و آتش است

موج خون بر ساحل آرامش است

عشق راه عقل را گل میکند

هرچه با ما میکند دل میکند

آتش شوقی که گم شد در گلم

سر زد از خاکستر سرد دلم

ای دل شوریده مستی میکنی؟

باز هم شبنم پرستی میکنی؟

بعد از این زهر جدایی را بخور

چوب عمری با وفایی را بخور

منکه گفتم این بهار افسردنی ست

منکه گفتم این پرستو مردنی ست

منکه گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

عشق ، خونت را دواتت میکند!

شاه باشی ، عشق ماتت میکند

آه عجب کاری بدستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 30 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
خداحافظ مگو بامن مرو ای روح از جانم

در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم

نهال خاطراتم را به دیده آب می دادم

گل یاد تو می روئید در رویای گلدانم

وگاهی بغض می کردم ز چشمم ژاله می بارید

زمان آبستن غم بود از پاییز چشمانم

پس ازتو آسمان بر دوش من آوار می گردد

ومی گیرم زاندوهت سرم را در گریبانت

بیا وبر دل سردم بیفشان نور عشقت را

که من بی روی تو هرگز در این وادی نمی مانم

ببین تندیس عشقم را که از فرجام می لرزد

نگیری گر تو دستم را زهم پاشیده می مانم

بمان با دست سرشارت غبار آینه بزدا

که ابر شوق چشمم را به پای تو ببارانم

تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی

برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

یکشنبه 28 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
کاش می دانستیم زندگی کوتاه است

کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم

کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید

کاش دلهایمان دریایی می شد

کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت

کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود

کاش، کاش نبود




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 27 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
روزگارا,

که چنین سخت به من می نگری,

باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست,

گرچه دلگیرم از دیروزم,

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند,

لیک باور دارم
...

دل خوشی ها کم نیست!
 
زندگی باید کرد....!




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 27 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی

تــو میگذری ..


زمان ..


میــگـــــذرد !..


چه كنم با دلــــی ..


كه از تو ..


توان گذشتنش ..


نیست !!





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

جمعه 26 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
حوا ترین حوای من ! سیب تو را نوشیده ام
آدم ترین آدم منم از سمت تو روییده ام

ای اتفاق خوب من ! لیلا ترین مجنون عشق !
وامق ترین عذرا منم عطر تو را بوییده ام

فرهاد شیرینت منم در بیستون حادثه
ای خسرو آیینه ها ! من با تو خود را دیده ام

ارزانی آهوی تو این دشت بی پروای من
بارانی چشم توأم با تو فقط باریده ام

یک لحظه یک آن یک نفس بر من بریز آیینه را
از آسمان بکر تو صدها ترانه چیده ام

خاتون تنهای دلم ! آغاز ناب هر غزل !
حوا ترین حوای من ! سیب تو را نوشیده ام




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

جمعه 26 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
نه تو را به هیچ چیز 

نه رویای ناشناخته خوشدلی

نه صدای فراموش شده خوشبختی

عوض نمی كنم

ای خلوت بی صدا كه مرا باور می كنی

مرا رقص كلامی

باقی نمانده است

تا سرود خوش دلدادگی بخوانم برایت

و اینك 

در آستانه ی این قلب در به در

پیوسته تو را آرزو می كنم

ای یگانه سرود اعتماد و سعادت




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

جمعه 26 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
از خواب می پرم 

چیزی یادم نمی آید

فقط از چشمان خیسم می فهمم كه خواب تو را می دیده ام

ای كاش در كنارم بودی

تا همانگونه كه دلم را شكستی

سكوت تنهاییم را نیز بشكنی

كنار پنجره می روم

آسمان بر خلاف دل ابریم صاف است

مانند هر شب ستاره ها را می شمارم

یكی كم است...

شاید امشب هم در جایی كسی مانند من ستاره اش را به بهای دل 

شكسته ای داده است.




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

جمعه 26 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی

سقف آسمان دلم سخت ترك برداشته 


قدری آرام تر قدم بردار...!


سقفش به جهنم ...


سست است و كاهگلی ... 

می ترسم پای تو را بخراشد.......




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

جمعه 26 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی

هر کسی سهم خودش را طلبید


سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود..


ولی نوبت من که رسید..سهم من یخ زده بود..


سهم من چیست مگر؟..یک پاسخ!...پاسخ یک حسرت..


سهم من کوچک بود..قد انگشتانم..


عمق آن وسعت داشت..وسعتی تا ته دلتنگی..


شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند....





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

پنجشنبه 25 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
شراب تلخ می خواهم کشم بر سر روم تا اوج 



به دریا دل زنم شاید کشد ما را به خود این موج




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

پنجشنبه 25 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی

خــانه ات گــــردد خـراب روی سرت ،خانه خراب 

چشــم هایت وا کــن ایـن دنیــا بود تنها ســـراب 

ســـوختـم در آتش هجـــــر عــزیــزان این چنین 

آتشی دیگـــر نـزن بــر من کـــه گـــردیـدم کباب 

آن چنــان ســاییـده اند روح و تنــم ایـن غصه ها 

نازکـم ،خــواهم شکست با یک تلنگر چون حباب 





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 23 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی

ای پناه قلبهای نا امید

ای امید آسمان های رفیع

ای به رنگ اشک های گرم شمع

ای چنان لبخند میخک ها نجیب

ای دوای درد دلهای غمین

ای نگاهت مرهم زخم عمیق

ای حضور تو غروب آرزو

ای ز شبنم های صبحگاهی نشان

کوچه ی دل با تو زیبا می شود

تو شفا بخش نگاه عاشقی

مهربانی، نازنینی، مثل عشق

با تمام شاپرک ها صادقی

چشم هایت چونان رنگین کمان

دست هایت باغ پاک نسترن

قلب من یک کلبه تاریک بود

با حضورت گشت کاخ پر نور امید

اشک هایم مثل نیلوفر شکفت

حاصلش یک آسمان لبخند شد

ای تماشای تو یک حس لطیف

بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز

در حصار عاشقی زندانی است

قلب من تقدیم چشمان تو باد

چشمهایم باز هم بارانی اند

باید از آرامش دل ها گذشت

شادمان چون لحظه دیدار شد

بهترین تسکین دل این جمله است :

باید از پیوند تو سرشار شد .





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

سه شنبه 23 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
من بودم

تو

و یک عالمه حرف...

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد...




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

دوشنبه 22 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی

اولین روزکه چشمامو وا کردم دیدم یکی کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه می کرد بهش گفتم تو کی هستی؟

گفت من پیشت میمونم ولی بهت نمیگم کی هستم

گفتم: تا همیشه پیشم میمونی؟

گفت: آره

گفتم: باهام بازی میکنی؟

گفت: نه

گفتم: واسه چی؟

گفت: من فقط پیشت میمونم ولی کاری واست نمیکنم

من هم گریه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت: هنوز گریه نکن

گفتم: واسه چی؟

گفت: هنوز وقتش نرسیده

من هم بیشتر گریه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت: میدونی این کیه؟

گفتم: نه

گفت: این مادرته

گفتم: مادر چیه؟

گفت: مادر دلسوزترین فرد دنیاست

خیلی هم دوست داشتنیه

گفتم: باهام بازی میکنه؟

گفت: آره

گفتم: من مادر رو بیشتر دوست دارم تا تو

گفت: ولی...

گفتم: ولی چی؟

گفت: اون تو رو تنها میزاره

گفتم: نه اون منو دوست داره تنهام نمیزاره

منم دوباره گریه کردم دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید

اون گفت: این رو میشناسی؟

گفتم: نه

گفت: این پدرته

گفتم: پدر؟

گفت: آره

گفتم: این کیه؟

گفت: این مهربانترین فرد دنیاست خیلی هم دوستت داره

گفتم: باهام بازی میکنه؟

گفت: آره ولی آخر تنهات میزاره

گفتم: تو دروغ میگی اون منو دوست داره

دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت

 ویه بوس به دستام داد

گفت: میدونی این کیه؟

گفتم: نه

گفت: این خواهرته

گفتم: خواهر؟

گفت: آره خواهر هم راز هم درد همبازی

گفتم: این پیشم میمونه؟

گفت: نه اونم تنهات میزاره

گفتم: آخه چرا؟اون که منو دوست داره

گفت: همه دوستت دارن اما فقط من پیشت میمونم

وتنهات نمیزارم

گفتم: نه

و بعد دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد

گفت: میدونه این کیه؟

گفتم: این همونیه که منو تنها نمیزاره؟

گفت: نه اون هم تو رو تنها میزاره

گفتم: نه نه نه

گفت: اون برادرته دوستت داره

هر چی میخوای واست میاره ولی بهش دل نبند

گفتم چرا؟

گفت: تنهات میزاره

بعد روزها گذشت سالها گذشت تا من بزرگ شدم

و با آدم های دیگری آشنا شدم

ولی اون همش میگفت: اونها تورو تنها میزارن

تا روزی که....

داشتم قدم میزدم دیدم یکی داره نگام میکنه

اول بهش توجه نکردم ورفتم

روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره اونجا ایستاده

و به من خیره شده من هم اهمیتی بهش ندادم

وسریع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همین جور به من خیره میشد

وقتی اون رو میدیدم داشت بهم لبخند میزد

وهمیشه یک شاخه گل سرخ توی دستاش بود

یک روز که داشتم از اونجا گذرمیکردم

دیدم یکی اومد جلوم ایستاد وشاخه گلی به طرف من گرفت

وقتی نگاش کردم دیدم خودشه همونی که همیشه منتظرش بودم

به چشماش نگاه کردم خودشو آورد جلوتر

بهم گفت دوستت دارم....

دیدم یکی بهم گفت: تنهات میزاره

آره خودش بود همونی که همیشه باهام بود و میگفت تنهام نمیزاره

گفتم: اون که دوستم داره

گفت: این دلیل موندن نیست

هر روز منتظر من به درختی تکیه میکرد با یک گل سرخ

کم کم معنی عشق رو فهمیدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدایی میترسیدم خیلی....

روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست

دیدم یک نامه با یک گل سرخ کنار درخت بود

وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترینی

به خیابون نگاهی کردم دیدم خودش بود

 اما دستاش توی دستای یکی دیگه....

توی اون لحظه دیدم یکی دست رو شونه هام گذاشت

گفت: دیدی گفتم با تو نمیمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گریه کردم

گفتم: تو که تنهام نگذاشتی

گفت: آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نمیزارم

گفتم: تو کی هستی؟

گفت: غم

گفتم: غم؟

گفت: آره اونی که با همه میمونه هیچ کسی رو توی تنهایی تنها نمیزاره

اشکامو پاک کردم ورفتم جایی که دیگه کسی منو پیدا نکنه

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود.....





نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

یکشنبه 21 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
زندگی همان لحظه ای بود

که به عکاسی یک نقطه در اوج کرامت رفتم

زندگی شوق خریدن یک بادبادک برای کودکیست

که شب ها خواب رسیدن به ماه می بیند

زندگی خواندن یک بیت ز شعر سهراب

و فرو رفتن در عالم خواب

زندگی دیدن یک لحظه ی باریکه ی نوریست

که از سقف سیاه منزل به تو می خیزد

زندگی حس غریبی ست که با موج بازی یک ماهی

در حوض دل عاشقی میاید

زندگی آن شبی بود که به کوچه ی خلوت دل

سفری کردیم و گفتیم سلام

و نگاهی به نگاهی که آواز صداقت می خواند




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

یکشنبه 21 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
فریاد از بی قراری انسان ها

فریاد از دست بی رحم زمانه

فریاد از همه

فریاد از سوالهای بی جواب

زندگی من و تو و دیگران

فریاد از اینجا تا بی کرانی دور

از دسترس فریاد

از این روزهای بی خورشید

و شب های بی ستاره

فریاد از عشق های بی دوام و لحظه ایه قلب ها

فریاد از دردهای سینه ام

که در دریای غم عمری است

با قایق شکسته ی نا امیدی به سوی دیار مرگ می شتابد

فریاد از فریادهای دل های تنگ من و تو و مابقی

فریاد از دریاهای خشک

که ماهی های خسته از زندگی

یکی یکی در آن نجات می یابند

فریاد از زندگی بی معنی امروز ما

فریاد از این همه مسافر خسته

که نه پای رفتن دارند ونه راه برگشت

فریاد از قفس های پرندگان عاشق

فریاد از اشکهای هر روز انسانها

در پشت نقاب های خنده

فریاد از بی رنگ شدن اعتماد

فریاد از رویا شدن محبت

فریاد می زنم ولی خوب می دانم

که نه تنها فریاد ِ من

بلکه فریاد ِ تمام انسان ها هم دیگر اثر ندارد

فریاد فریاد فریاد

از کنون تا آخرین نفسها فریاد 




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 20 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من . . .




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :

شنبه 20 فروردین 1390 :: نویسنده : آریایی
حتی از فاصله ها دور شدم

تبدیل به یه نقطه ی کور شدم

جدا از حقیقت و خوشبختی

تصویر یه خنده ی زور شدم




از زمین و آسمون باز شدم

مثل یه صندوقچه ی راز شدم

پشتم از هر تکیه گاهی خالی

تک صدای غصه ی ساز شدم




چند سالی یه گوشه تنها شدم

کوله باری دوش غم ها شدم

از دل هزار ساحل شنی

فریادی به گوش دریا شدم




با تموم رنج ها درگیر شدم

تکه ی پنهان زنجیر شدم

در میان چشم ها بودم ، ولی

از کوری خشم ها من پیر شدم




نوع مطلب : اشعار عاشقانه و آزاد، 
برچسب ها :



( کل صفحات : 61 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...